.کودکی، زمانی که باید سرشار از بازی، امنیت و شادی باشد، برای من رنگ و بوی دیگری داشت
در میان خندههای گاهبهگاه، عکسهای یادگاری و لحظههای معمول زندگی، غمی خاموش نیز حضور داشت؛ غمی که سالها با من ماند و ردّش را بر بسیاری از خاطرات آن دوران گذاشت
این فصل، تلاشی برای سرزنش کسی نیست. اینها تنها خاطرات، احساسات و برداشتهای دختربچهای هستند که دنیا را از پشت چشمان خودش دیده است
.شاید بعضی از این خاطرات تلخ باشند، اما بخشی از داستان زندگی مناند؛ داستانی که برای فهمیدن خودم، ناچار بودم روزی به آن بازگردم
.و شاید به همین دلیل است که احساس میکنم «دوران تلخ کودکی» نامی صادقانه و محترمانه برای آن فصل از زندگیام است
🌷.نه اغراقآمیز، نه بیانصافانه. فقط صادقانه
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
«نوع تربیت پدر و مادرها» 🏠
« خوابِ یک بچهی خسته » 🌙
«تهران: میان دو در » 🖤
«وقتی تنبیه خوش میگذشت» 📺
«لورا روی طبقهٔ بالا» 🎀
«مادری که مادر بودن را دوست نداشت»🤰🏻
(Working …) «چشم، بابا»
تولدی که هیچوقت برای من نبود 🎂
«روز اول مدرسهٔ بقیه» 📷 🎒
(Working …) دعواهای همیشگی پدر و مادر 💥
تولد: مادری که کادوها را میگرفت، پدری که تماشا میکرد 🎈
(Working …) «تولد خواهر کوچکم، پایان کودکی من» 🍼
سعادتآباد، تهران


