«مادری که مادر بودن را دوست نداشت»🤰

پدرم عاشق بچه بود. از اون آدم‌هایی که واقعاً دلش می‌خواست بچه داشته باشه، زیاد هم داشته باشه. به قول خودشون، به مادرم می‌گفته که «بیا ده تا بچه بیاریم». ولی خب، پدرم مرد بود و نمی‌تونست بچه به دنیا بیاره. این یعنی تمام این خواستن و دوست داشتن، وابسته بود به مادرم

…و مادرم
.مادرم از بچه داشتن، یا حداقل از مسئولیتش، متنفر بود

این دو تا آدم، با این دو تا نگاه کاملاً متفاوت، کنار هم زندگی می‌کردن. هرچند که همیشه خدا از وقتی که من و خواهرام یادمون بیاد باهم در حال دعوا بودن. برگردیم سر حرف بچه… در نهایت این مادرم بود که باید باردار می‌شد، بچه به دنیا می‌آورد، و بعد هم تبدیل می‌شد به همون چیزی که جامعه ازش می‌خواست: مادر

.و جامعه هم براش یه جایگاه مقدس داشت
.انگار همین که «مادر» بود، دیگه هر کاری می‌کرد، قابل بخشش بود

،حتی وقتی که حق من را به راحتی میخورد و کوچکترین احساس گناهی هم نمیکرد

،حتی وقتی ما رو اذیت می‌کرد
،حتی وقتی از ما بدش می‌اومد
.و حتی وقتی با خود پدرم هم رفتارش بد بود

برای پدرم، مادرم کسی بود که براش بچه به دنیا آورده، پس باید بهش مدیون باشه، و من سال‌ها وقت گذاشتم که بهش بفهمونم چی داره اتفاق می‌افته… و الان که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر اشتباه کردم، چون حتی اگه هزار تا مدرک هم جلوش می‌گذاشتم، حتی اگه ده نفر شاهد هم می‌اومدن، هیچ‌چیز عوض نمی‌شد

:پدرم اون آدمی بود که انگار قبل از اینکه من به دنیا بیام، تصمیمشو گرفته بود
.«من در خدمتِ زنم هستم، به هر قیمتی»

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.من از خیلی سن کم فهمیدم که مادرم ما رو دوست نداره، یا حداقل اون‌جوری که باید دوست نداره، و مخصوصاً منو

.این فقط یه حس نبود، یه چیزی بود که تو رفتارهاش بود، تو نگاهش بود، تو حرف‌هایی که می‌زد

.ما رو صدا می‌کرد: گندگوها، شاش و پشکلا، اضافیا

.و این‌ها جلوی بقیه نبود
.جلوی بقیه، مخصوصاً جلوی دوربین، یا وقتی مهمون بود، یا وقتی بابام بود، نقش یه مادر مهربون رو بازی می‌کرد

…ولی تو خونه
.ما مزاحم بودیم
.تو دست و پاش بودیم
.انگار حضورمون اذیتش می‌کرد

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.یکی از خاطراتی که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شه، برمی‌گرده به زمانی که مادرم حامله بود برای خواهر کوچیکم

.اون موقع من حدود چهار یا پنج سالم بود

.مادرم دیگه سر کار نمی‌رفت و چون اون منو مهدکودک می‌برد، من هم خونه می‌موندم

.خواهر بزرگم مدرسه می‌رفت و من… گیر کرده بودم تو خونه، تنها با مادرم

.با یه زن بی‌عاطفه

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

یادم میاد مادرم خیلی حالش بد می‌شد، می‌دوید سمت دستشویی یا سینک، بالا می‌آورد و همزمان گریه می‌کرد، چون نمی‌خواست بچه‌ی دیگری داشته باشد

.من گاهی می‌رفتم نگاش می‌کردم، یه بچه‌ی چهار-پنج ساله

.گاهی بوی بد سینک اذیتم می‌کرد، می‌رفتم دستمو یه جای دیگه می‌شستم، می‌دویدم می‌رفتم روی تخت

.هیچ‌کس به من نگفته بود چطوری باید با این صحنه‌ها کنار بیام

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

…یه روز
.یادم نمیاد چی کار کرده بودم. اصلاً هیچ‌وقت یادم نمیاد چرا تنبیه می‌شدم

.فقط یادمه که یه‌هو خیلی محکم زد تو دهنم

.اون‌قدر محکم که شوکه شدم
.فقط رفتم تو اتاق

.بعد یه لحظه حس کردم چیزی درست نیست
.صورتم داغ شده بود

.ترسیدم
.برگشتم

.گفتم: مامان، صورتم خیلی گرم شده

.مادرم یهو منو بلند کرد، آورد جلوی سینک که دهنمو بشوره
… و اونجا بود که چون بلندم کرده بود، قدم به آینه می‌رسید و خودم را توی آینه دیدم
.توی آینه دیدم صورتم پر از خون است. چون آن‌قدر محکم زده بود که لبم پاره شده بود

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

در این عکس، من هنوز به دنیا نیامده بودم
:در شکم مادری بودم که بارها و بارها به من گفت
“وقتی حامله‌ات بودم، از همه بیشتر چاق شده بودم”

کنارش، خواهر بزرگم نشسته
،همان بچه‌ای که برایش “بس” بود
،همان که کافی بود
.و وقتی سه تا شدیم، شدیم اضافیا

،همان مادری که بچه‌هایش را مزاحم می‌دید
،دردسر می‌دید
و ما را «گندگوها»، «شاش و پشکلا» یا «اضافیا» صدا می‌کرد

،همان مادری که وقتی برای خواهر کوچکم باردار بود
…مدام گریه می‌کرد

،و من، قبل از اینکه حتی به دنیا بیایم
جایی در دلش نداشتم

.و بعضی دردها از همان‌جا شروع می‌شوند

،مادر شاید هزار کار برای بچه‌اش نکند
.اما یک کودک باید عشق را احساس کند
.باید بداند که آمدنش، بار اضافه نبوده

،و وقتی آن حس هیچ‌وقت شکل نمی‌گیرد
.چیزی شبیه یک حفره، سال‌ها در دل آدم می‌ماند

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.الان من چهل سالمه
.بیش از بیست ساله از اون خونه رفتم

.هیچ‌وقت پشت سرمو نگاه نکردم
.هیچ‌وقت پشیمون نشدم

:و جالب‌ترین بخشش اینه
.حتی یک بار هم دلم برای مادرم تنگ نشده

.نه یک بار

.و بعضی وقت‌ها اینو که می‌گم، خودم شک می‌کنم به خودم
.می‌گم شاید من نرمال نیستم

…ولی بعد یادم میاد

.که چی گذشته

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

،خوش به حالِ تمامِ بچه‌هایی که در دلِ مادرشان جا داشتند
.و این را، از همان اولِ زندگی، احساس کردند