«وقتی تنبیه خوش می‌گذشت»

،این خاطره برمی‌گرده به بچگی خیلی دور
.به خونه‌مون در تهران

.آن‌قدر قدیمیه که حتی مطمئن نیستم دقیقاً چی شد
.حداکثر چهار سالم بوده، خواهر کوچیکم هنوز به دنیا نیامده بود
.همه‌چیز تار و تیکه‌تیکه‌ست

:فقط یه تصویر واضح تو ذهنم مونده
.یک عصر یا شب، بابا از بیرون اومد خونه
.خیلی عصبانی بود
.بدون هیچ توضیحی، تلویزیون کوچیک سیاه‌وسفیدمون رو جمع کرد
.همون تلویزیونی که برای ما همه‌چیز بود

.من و خواهرم نمی‌دونستیم چی شده
.اصلاً نمی‌فهمیدیم کی به کیه
.دعوا برای ما چیز عجیبی نبود
.پدر و مادرم خیلی وقت‌ها دعوا می‌کردن.
ولی اون لحظه، فقط یه خشم بود؛
،انگار یا از بیرون با خودش آورده بود
،یا از همون دعواهای بین پدر و مادرم سرریز شده بود
.خلاصه، یه جایی باید خالی می‌شد

.یه مدت بعد، مادرم اومد پیش ما
.مثل همیشه صبر کرده بود تا فضا کمی آروم بشه
:بعد خیلی عادی گفت
.«برید از باباتون معذرت‌خواهی کنید»

:نکته اینجاست
.ما کاری نکرده بودیم

.ولی تو اون خونه، مهم نبود چه کسی مقصره
.یه نفر باید هزینه می‌داد
.یکی از خصوصیات انسانهای خودشیفته اینه که با اطرافیانشون مثل پستونک یا کیسه بوکس رفتار میکنند
.و چه دردناک‌تر از این‌که چنین آدم‌هایی، والدینِ تو باشند

.ما رفتیم
.دو تا بچه‌ی خیلی کوچیک، بدون این‌که بفهمیم چرا، معذرت‌خواهی کردیم
.و انگار… مسئله حل شد
.تلویزیون برگشت سر جاش. مسئله حل شد

.و اینجاست که این خاطره برای من عجیب می‌شه

چرا اسم اینو می‌ذارم «وقتی تنبیه خوش می‌گذشت»؟

…چون اون لحظه
.من تنها نبودم

.من و خواهرم با هم بودیم
.کنار هم
.هم‌دست، هم‌سرنوشت

.این حسِ «با هم بودن» خیلی زود ازم گرفته شد

.یه مدت بعد، خواهرم یاد گرفت خودش رو بکشه کنار
،یاد گرفت که تاوانِ احساسات، ناراحتی‌ها و مشکلات خانواده رو نده
،و این بار رو بندازه روی دوشِ من
.کسی که کم‌کم به قربانیِ ساختارِ معیوبِ این خانواده تبدیل شد

،حتی یاد گرفته بود وقتی من تنبیه می‌شدم
،بیشتر خودش رو «دختر خوب» نشان بده
،انگار لازم بود ثابت کند که «او» نیست که باید تاوان بدهد
.تا این نقش، واضح‌تر روی دوشِ من بماند

…و در عوض
.من تنها موندم

.کم‌کم تبدیل شدم به جایی که همه‌چیز روش خالی می‌شد
…عصبانیت‌ها، ناراحتی‌ها، ایرادها، مشکلات
.همه

،اون‌قدر که سال‌ها بعد فهمیدم
.من بچه نبودم
.من شده بودم جایی برای تخلیه‌ی احساسات بقیه
.مخصوصاً برای تخلیه‌ی احساسات و ناراحتی‌های پدر و مادرم، تبدیل شدم به یک توالت

،ولی اون شب
،قبل از این‌که این نقش‌ها شکل بگیره
،«قبل از این‌که یکی «خوب» بشه و یکی «بد»

.ما فقط دو تا بچه بودیم
،که کنار هم رفتیم معذرت‌خواهی کنیم
.بدون این‌که بدونیم چرا

:و شاید تنها دلیلی که اون تنبیه «خوش گذشت» همین بود
.این‌که هنوز تنها نشده بودم

◆ ◆ ◆ ◆ ◆