🎒🧒 📷 «روز اول مدرسهٔ بقیه»

این عکس مربوط به روز اول مدرسهٔ خواهر بزرگ‌تر من است
ما جلوی خانه‌ای قدیمی در یکی از کوچه‌های تهران ایستاده‌ایم

او آمادهٔ رفتن به مدرسه است، با مقنعه و لباس مدرسه
و من، آن بچهٔ کوچولویی هستم که لباس قرمز پوشیده و یک کیف رنگی در دست دارد

.چند سال بعد، خواهر کوچکم به دنیا آمد
او هم روز اول مدرسهٔ خودش را داشت، با عکس، با توجه، با ثبت شدن

.و من برایش خوشحال بودم
چون به نظر می‌رسید در شرایطی بزرگ می‌شود که آرام‌تر شده بود
.انگار بخشی از خشم‌ها قبلاً جایی خالی شده بود

.اما این به آن معنا نبود که همه‌چیز برای من هم تغییر کرده باشد
.برای من، خیلی از همان چیزها هنوز ادامه داشت

.شاید او سهم بیشتری از آرامش برد
.سهمی که برای من، هیچ‌وقت همان‌طور نبود

.از روز اول مدرسهٔ من هیچ عکسی گرفته نشد
هیچ‌وقت کسی نگفت این روز مهم است، یا باید ثبت شود

اما وقتی امروز به این عکس نگاه می‌کنم، چیز عجیبی می‌بینم
با وجود همهٔ چیزهایی که آن سال‌ها در خانه می‌گذشت، آن کودک کوچک هنوز دارد لبخند می‌زند

،شاید آن زمان کسی متوجه نبود
اما حالا که سال‌ها گذشته، می‌توانم به آن، بچه نگاه کنم و بگویم

.من آن‌جا بودم
.من وجود داشتم
✨ و با همهٔ دردها، هنوز زنده و ایستاده‌ام

✏️م – مادر

📚ب – بابا