کمد قهوهای
.یکی از پررنگترین تصویرهای کودکی من، یک کمد قهوهای در اتاق مشترک من و خواهر بزرگترم است
.کمدی که پر بود از اسباببازی
.اما هیچکدام از آن اسباببازیها مال من نبود
.حتی یکی
البته ما با بعضی از آنها با هم بازی میکردیم. مثلاً عروسکها و اسباببازیهایی که در یکی از عکسهای این نوشته دیده میشوند. من آنقدر کوچک بودم که اصلاً آن روز را به خاطر نمیآورم. فقط میدانم آن بچهای که سمت راست نشسته و انگار هر لحظه ممکن است گریه کند، من هستم. بعدها بهم گفتند که وقتی خیلی کوچک بودم از دوربین میترسیدم و احتمالاً برای همین قیافهام اینطور شده است
از خودِ عکس چیزی یادم نیست. آنقدر کوچک بودم که اصلاً نمیفهمیدم کی به کی است. اما چیزی که جالب است این است که هنوز اسم بعضی از اسباببازیهای داخل آن عکس را یادم مانده

خرسی که سمت راست عکس دیده میشود اسمش «عسلی» بود
آن عروسک مو مشکی که دست خواهرم است اسمش «پریسا» بود
و آن سگ عروسکی اسمش «هاپو» بود
این اسمها را خواهرم روی آنها گذاشته بود. چون در واقع همهی آنها مال او بودند. با این حال من هم هنوز بعد از این همه سال اسمشان را یادم مانده است
اینها جزو آن دسته از اسباببازیهایی بودند که من هم اجازه داشتم با آنها بازی کنم. اما همهی اسباببازیها اینطور نبودند
بعضی از عروسکها و اسباببازیها شیکتر و نوتر بودند. در جعبه نگهداری میشدند و در طبقههای بالای همان کمد قرار داشتند. آنها فقط مال خواهرم بودند. نه تنها مال او بودند، بلکه من حتی اجازه نداشتم وقتی خودش خانه نیست به آنها دست بزنم
.یکی از آن عروسکها «لورا» بود
خاطرهاش آنقدر قدیمی است که یادم نیست چند سالم بود. فقط میدانم هنوز به مدرسه نمیرفتم. خواهرم مدرسه میرفت و من مهدکودک. مهدکودک من نزدیک محل کار مادرم بود و معمولاً کمی زودتر از خواهرم به خانه میرسیدم
.در فاصلهای که هنوز سرویس مدرسه خواهرم نرسیده بود، من تقریباً هر روز یک کار تکراری میکردم
چون دستم به طبقه بالای کمد نمیرسید، چیزی زیر پایم میگذاشتم. از آن بالا میرفتم، جعبهی لورا را برمیداشتم، عروسک را بیرون میآوردم و فقط به او دست میزدم
.نه اینکه با او بازی کنم
.فقط دوست داشتم لمسش کنم
بعد دوباره خیلی با احتیاط او را داخل جعبه میگذاشتم، از روی صندلی یا هر چیزی که زیر پایم بود بالا میرفتم و جعبه را دقیقاً سر جایش میگذاشتم؛ طوری که کسی نفهمد
.عاشق همین کار بودم
امروز که به آن صحنه فکر میکنم، میدانم خیلی از پدر و مادرها احتمالاً چنین قوانینی دارند و شاید بگویند بچهها باید یاد بگیرند همه چیز مال خودشان نیست
.اما داستان من فقط یک عروسک نبود
همانطور که قبلاً هم نوشتهام، حتی تولد من هم مال خودم نبود. من بچهی بهار بودم اما جشن تولدم را در بهمن، همزمان با خواهرم میگرفتند
.اسباببازیها مال خواهرم بود
.هدیهها معمولاً اول برای خواهرم بود
.و بعدها تفاوت گذاشتن بین ما دیگر آنقدر آشکار شد که احتیاجی به حدس زدن نداشت
امروز که به گذشته نگاه میکنم، فکر میکنم پدر و مادرم از سالهای بسیار کوچک، بذر مقایسه، رقابت و حسادت را بین ما کاشتند
.بذری که سالها بعد نتایجش را دیدم
با این حال، حقیقت دیگری هم وجود دارد
.من آن زمان خواهرم را خیلی دوست داشتم

.واقعاً دوستش داشتم
او بچهی آرامتری بود. بیشتر کتاب میخواند. من اما شیطانتر و بازیگوشتر بودم و عاشق بازی کردن
برای همین هر وقت میآمد و با من بازی میکرد، خوشحال میشدم
در یکی دیگر از عکسهای این نوشته، ما را در حال بازی میبینید. خواهرم چیزی شبیه یک کیف یا جعبه روی سرش گذاشته و من یک سبد را روی سرم گذاشتهام. دور خودمان ملافه پیچیدهایم و مشغول مسخرهبازی و خیالبافیهای کودکانه هستیم
وقتی به آن عکس نگاه میکنم، هنوز میتوانم خوشحالی را در چهره ام ببینم
هرچند باز هم باید بگویم که تمام چیزهایی که در آن عکس دیده میشود … از همان سبدی که روی سر من است گرفته تا وسایل دیگر، مال خواهرم بود
.اما خوشحالی من واقعی بود
.من خوشحال بودم که او دارد با من بازی میکند
متأسفانه این ماجرا سالها قبل از زمانی بود که خواهرم یاد گرفت چطور خودش را از زیر بار تنبیهها و تحقیرهای پدر و مادرم کنار بکشد و من را .جلو بیندازد
سالها قبل از اینکه یاد بگیرد وقتی من در حال توبیخ شدن بودم، خودش را حتی بیشتر از حد معمول «دختر خوب» نشان بدهد. با کارهایی یا گفتن کلماتی مثل «چشم» که در حالت عادی اصلاً جزو کلامش نبود
انگار به او یاد داده شده بود که او بچهٔ خوب خانواده است و باید آن نقش را حفظ کند. و او هم تمام تلاشش را میکرد که همان تصویری را که پدر و مادرم از او ساخته بودند نگه دارد؛ حتی اگر نتیجهاش این بود که من بیشتر خرد شوم
متأسفانه همان خواهری که زمانی منتظر برگشتنش از مدرسه بودم تا با من بازی کند، بعدها به یکی از کسانی تبدیل شد که در کنار پدر و مادرم به من آسیب زد
.اما آن خاطرات قدیمی هنوز وجود دارند
.خاطرات روزهایی که با هم بازی میکردیم
.خاطرات روزهایی که من منتظر برگشتنش از مدرسه بودم
.و خاطرات دختربچهای که برای چند دقیقه لمس کردن یک عروسک، هر روز از کمد بالا میرفت
.شاید به همین دلیل است که هیچوقت نتوانستم نسبت به خواهرهایم فقط یک احساس داشته باشم
.و شاید به همین دلیل است که میخواهم اینجا از خواهر کوچکم هم یاد کنم
سالها بعد، وقتی خواهر کوچکترم به دنیا آمد، او عروسکهای خودش را داشت. تولدهای خودش را داشت. چیزهایی داشت که واقعاً مال خودش بودند. و من خوشحالم که او مجبور نشد تجربهای شبیه تجربهی من داشته باشد
بعد از این که ما به آفریقا رفتیم و دوباره به ایران برگشتیم، یک بار بابا از یک سفر کاری به آلمان برگشت و حدود بیست و پنج تا عروسک و خرس عروسکی برای خواهر کوچکم آورده بود. آن زمان من دیگر آنقدر بزرگ شده بودم که اسباببازی موضوع اصلی زندگیام نباشد. اما خاطرههای کودکی هنوز در جایی از وجودم زندگی میکردند
.نمیدانم چیزی به او گفته بودم یا نه
.اما خواهر کوچکم فهمید. فهمید که من ناراحتم
:و با همهٔ کوچکیاش، چون قلب مهربانی داشت، بهم گفت
.«بیا بشماریم چند تا عروسک هستند و نصفش مال تو»
.تا همین امروز، وقتی به آن لحظه فکر میکنم، دلم گرم میشود
.داشتن یک عضو خانواده که مهربان باشد، نعمتی است که تا وقتی آن را نداشته باشی، شاید ارزشش را نفهمی
.و خوشحالم که خدا خواهر کوچکم را به من داد
🧸 خواهری که مثل خودم دلسوز بود و در میان خاطرات تلخ کودکی، یادآوری میکند که مهربانی یک انتخاب است
اینکه در چه خانوادهای بزرگ شدهای، همه چیز را تعیین نمیکند. بعضی آدمها، با وجود هر آنچه دیدهاند و تجربه کردهاند، باز هم مهربانی را انتخاب میکنند
🫶 A Candle Loses Nothing by Lighting Another Candle 🫶

