کلمهٔ «حَمّال» در دفتر ادبیات فارسی🧎♀️💔
وقتی کلاس پنجم را شروع کرده بودم و هنوز اوایل یا اواسط آن بود، خانوادهٔ ما بهطور کلی به ایران برگشتند تا زندگی جدیدی را شروع کنند
برای من شروع این بخشِ جدید از زندگی خوشحالکننده بود، چون همیشه کشورم را دوست داشتم و مخصوصاً شهر تهران را خیلی دوست داشتم

ولی چون هنوز با همان خانواده زندگی میکردم، آن صدمات و اتفاقات باز هم تکرار شد و تکرار شد، تا جایی که از حدود ده یا دوازده سالگی احساس میکردم یک افسردگیِ ابدی در دلم نشسته است. متأسفانه پدر و مادر هیچوقت نگذاشتند آرامش در زندگی ما باشد. جدا از دعواهای همیشگی بین خودشان که ما را هم درگیر و شاهد آن میکرد، به من ـ یعنی به خودِ من ـ هیچوقت اجازه ندادند احساساتم را داشته باشم یا حرف دلم را بزنم. و متأسفانه این بخش از زندگی را هم با اشک، غم و درد پر کردند
