بعضی فحشها یک بار گفته میشوند و تمام. اما بعضیها آنقدر تکرار میشوند که کمکم شبیه اسم آدم میشوند. من دقیق یادم نیست بابا با چه فحشهایی من را صدا میکرد، اما یک ترکیب هست که خیلی واضح در ذهنم مانده، چون بارها و بارها تکرار شد. وقتی عصبانی میشد من را «احمقِ حَمّال» صدا میکرد، یا بیشتر وقتها فقط میگفت حَمّال

وقتی از گینه برگشته بودیم، یکی از چالشهای اولیهٔ من این بود که چون سالها در ایران نبودم، یعنی از کلاس اول دیگر در ایران درس نخوانده بودم ـ با اینکه هر سال در سفارت امتحانها را میدادیم و از نظر رسمی واقعاً در کلاس پنجم بودم، اما به زبان فارسی آنقدر عادت نداشتم. فارسی هم زبان سختی است و وقتی به ایران برگشتم و مدرسه را شروع کردم، اوایل برایم خیلی سخت بود
خوشبختانه با تلاش زیاد کمکم فارسیام بهتر شد، تا جایی که نمرههایم به نوزده و بیست رسید. این یکی از خوشیهای کوچک آن سالهای زندگی من بود
یادم نیست دقیقاً کدام سال بود، اما یک روز در کلاس ادبیات فارسی بودیم. یادم هست که در هر درس چند کلمه انتخاب میشد و آخر درس معنی آنها توضیح داده میشد. در یکی از درسها این کلمه حَمّال هم آمده بود، و من چون به یک شکلی با این کلمه آشنایی داشتم، سریع چشمم به آن افتاد. اتفاقاً از همان کلمههایی بود که انتخاب شده بود تا آخر درس معنیاش توضیح داده شود. وقتی این را دیدم، سریع رفتم آخر درس تا معنیاش را بخوانم
💡 و همانجا… تازه فهمیدم
فهمیدم «حَمّال» یعنی کسی که بار رویش میگذارند. کسی که به دردِ حملِ بار میخورد
و در یک لحظه، چیزی درونم فرو ریخت
پس من، در خانهی خودم، این بودم
امروز میفهمم که این در واقع نوعی آسیب عاطفی واقعی بوده است. اینکه کسی را «خر» صدا بزنند، یا او را تا حد «فقط برای بار کشیدن خوب بودن» پایین بیاورند، نوعی تحقیر، انسانیتزدایی و آزار عاطفی است. هیچ چیز ضعیفی در این احساس وجود ندارد. این حرفها چیزی بسیار جوان و بسیار انسانی را در درون من زخمی کردند
البته این را هم اضافه کنم که اغلب تنبیههای من جرقهاش از طرف مادر شروع میشد. به خاطر خودخواهی و بچگیای که داشت. اگر چیزی میخواست از دست من بگیرد و من ناراحت میشدم یا پافشاری میکردم، میرفت و به بابا میگفت: «این دختر بدی شده.» یا چیزهایی شبیه به این
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
این عکسی که اینجا گذاشتهام، یادم نیست مربوط به کدام سال مدرسه است، اما مربوط به روزی است که ما در ایران به آن میگوییم اردو؛ یعنی روزی که حال و هوایش مثل روزهای عادی مدرسه نیست و بیشتر حالت تفریح دارد

یادم هست که آن روز صبح قبل از اردو فقط یک کلاس درس داشتیم. معلممان آمد و انشاهایی را که نوشته بودیم و تصحیح شده بود به ما برگرداند. یادم هست که به من ۲۱ از ۲۰ داده بود
بعد که به اردو رفته بودیم، یکی از معلمهایی که خیلی دلسوز بود آمد و من را کنار کشید و گفت: «چرا خوشحال نیستی؟ چرا قیافت غمگینه؟ تو که ۲۱ شدی.» بعد به من گفت: «برو آنجا بایست، میخواهم ازت عکس بگیرم.» بعد هم گفت: لبخند بزن، خوشحال باش
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
امروز که به این عکس نگاه میکنم، طبیعی است که کمی هم غمگین میشوم، اما بیشتر از آن به آن دختربچهٔ مدرسهای افتخار میکنم. تازه امروز میفهمم که چقدر قوی بودهام
و میخواهم به کسی که شاید داستانهای من را بخواند بگویم: اگر تو هم کسی هستی که گرفتار پدر و مادر آزاردهنده شدهای، یا حتی نه فقط پدر و مادر، هر کسی که در واقع باید مراقب تو میبود، و روی تو از اینجور اسمها میگذارند، خردت میکنند و هر بار هم که میخواهی شکایت کنی باز همه چیز را گردن تو میاندازند، بدان که بالاخره یک روز بزرگ میشوی و میتوانی از این آدمها دور شوی
فقط میخواستم بگویم که آینده میتواند خیلی بهتر شود 🔭 و این را هم بدان که همان کودکی که به ظاهر دردسرساز به نظر میرسید، بعدها میتواند، و خیلی وقتها هم میشود، یک آدم شجاع، حساس به بیعدالتی، مستقل و کسی که همیشه حرفش را میزند

