
وقتی خیلی کوچولو بودم و هنوز در ایران زندگی میکردیم، یکی از تنبیههای من این بود که من را بین دو در میگذاشتند. یکی درِ اصلی خانه به بیرون، یعنی به خیابان، بود و یکی درِ داخلی خانه، و بین این دو در یک راهرو قرار داشت. بین این دو در یک سری پله بود که میرفت به پشتبام؛ جایی که آخرش تاریکتر بود و برای من خیلی ترسناک.
اون زمان آنقدر کوچولو بودم که خاطراتم تار است و اصلاً یادم نیست چه کار کرده بودم. ولی میدانم که حتماً باز دوباره«دختر بدی» شده بودم. تنها چیزی که یادم مانده همان چسبیدن به در و گریه کردن و ترس است؛ ترسی که حتی نمیدانستم از چیست، فقط یادم میآید گاهی برمیگشتم و پشت سرم، بالای پلهها را نگاه میکردم که تاریک بود و میترسیدم
این خاطرات انقدر قدیمیاند که تقریباً هیچ چیزی ازش یادم نیست جز اون ترس. ترسی که نمیدونستم خودم هم از چی میترسم. فقط هی بالاي پلهها رو نگاه میکردم که تاریک بود و میترسیدم از اونجا چیزی بیاد. حتی یادمه یه بار فکر میکردم نکنه فیل بیاد. امروز خندهدار به نظر میاد اما برای اون بچه کوچولو ترس کاملاً واقعی بود.تنها فهمی که اون موقع از جریان داشتم این بود که من دختر بدیم و حقمه. و چون چارهی نداشتم همونجا به در میچسبیدم و گریه میکردم تا کسی دلش بسوزه و درو باز کنه
این صحنه متاسفانه بارها تکرار شد. حتی یادم هست که به محض این که بابا دستم را میگرفت که بندازه من رو پشت در یعنی تو اون راهرو، همون لحظهی که دستم رو میگرفت من شروع میکردم به گریه و جیغ و داد. انقدر میترسیدم.امروز که بزرگ شدم، میدونم که هدف تنبیه یا انضباط دادن، یا همون دیسپلین به انگلیسی، باید این باشد که کودک بفهمه کدام رفتارش درست نبوده. نه این که بچه را بترسونن یا احساس بیپناهی درون بسازن. اما متاسفانه در خاطره کودکیمان هیچ درسی نبود، هیچ توضیحی نبود. اصلاً من هیچی یادم نیست. یادم نیست چی کار کرده بودم. فقط میدونستم که من دختر بدی هم. اینو یادمه و چیز دیگهای یادمه اون ترس و چسبیدن به در بود
…اگر توهم چنین خاطراتی داری و این را میخوانی، بدان
اگر چیزی از «کاری که کردهای» یادت نمانده ولی ترس و دللرزت مانده، مشکل از تو نیست. ترسِ تو واقعی بوده … حتی اگر بزرگترها اسمش را «تنبیه» گذاشته باشند
اگر بعدها بزرگ شدی و ناگهان چیزی تو را یاد آن گذشته انداخت , یک لباس، یک جمله، یک صحنه، یا حتی فقط یک فضا , و یهو گلویت گرفت و اشکت درآمد، بدان که کاملاً طبیعی است
.شاید حتی یادت نیاید دقیقاً چه شده بود؛ فقط همان تصویرِ گریه، ترسیدن و چسبیدن به در برگردد
آن روزِ کودکی، تو بیعدالتی را نمیفهمیدی؛ فقط ترس و گریه را میفهمیدی
….چیزِ خیلی مهم
.تو قربانی بودی , اما ضعیف نبودی
همین تجربهها بعدها تبدیل به قدرت تو میشود: مستقلتر فکر میکنی، بیعدالتی را زودتر میبینی، و برای خودت میایستی
و احتمالاً آدمی عادلتر، مهربانتر و آگاهتر از کسانی میشوی که تو را شکستند
…اگر خاطره برگشت و اشکت را درآورد، بگذار اشک بیاید
بعد به خودت بگو:تقصیر من نبود
چرا این را مینویسم؟
این را مینویسم تا اگر تو هم چنین داستانی داری، تنها نباشی
.تقصیر تو نبود، و نیست
