🤲 «دختر بچه‌ی بی‌پناه، گدای محبت»

.من همیشه درس خواندن را دوست داشتم، و خیلی بیشتر از آن، نقاشی را

🎨 … نقاشی یکی از چیزهایی بود که من را می‌برد به دنیای خودم، به یک جای دیگر

،با اینکه همیشه خرد شده بودم، تحقیر شده بودم
،و هویتم زیر سؤال رفته بود

،نقاشی، یکی از تنها پناه‌های من بود
جایی که می‌توانستم
حتی برای چند دقیقه
از آن فضای آزاردهنده فاصله بگیرم
.و نفس بکشم

،و در عین حال
،شاید یکی از معدود چیزهایی بود که به آن افتخار می‌کردم
چون فکر می‌کردم هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از من بگیرد

آن سال، فکر می‌کنم کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم، در گینه کوناکری. به زبان فرانسه مدرسه می‌رفتم
معلم ما معمولاً کلاس زبان فرانسه را با توضیح یک کلمه شروع می‌کرد. آن سال، یک بار در شروع درس، اسم من را صدا زد و گفت: بلند شو، بایست

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

«Sanaz, lève-toi»

من تعجب کردم، ولی بلند شدم و ایستادم. معلم شروع کرد درباره‌ی کلمه‌ی «شجاعت» صحبت کردن و من کم‌کم فهمیدم که مرا به عنوان مثال انتخاب کرده تا این کلمه را برای کلاس توضیح بدهد

Il a écrit « courage » au tableau, puis il nous a demandé : c’est quoi, le courage ?

Le courage, ce n’est pas l’absence de peur.

C’est cette force discrète qui nous pousse à avancer malgré elle,
à rester debout quand tout en nous voudrait fuir.

C’est choisir de continuer, doucement, même quand le cœur tremble.

 .آن لحظه برای من مهم بود

.حس دیده شدن بود. حس ارزش داشتن

 آن سال، با همه‌ی چیزهایی که درونم می‌گذشت، شاگرد اول کلاس‌مان شدم. هنوز هم عکسش را دارم. یه عکاس هم آمده بود و ازم عکس گرفته بود. و یک هدیه هم گرفتم. برای من، دفتر آن سال مدرسه فقط یک دفتر نبود. چیزی بود که بهش دل بسته بودم

،در همان دفتر، یک نقاشی کشیده بودم
.یک اسب
از آن نقاشی‌هایی که دیگر بچگانه نبود. سعی کرده بودم. وقت گذاشته بودم. دوستش داشتم
گاهی وسط درس‌ها برمی‌گشتم، نگاهش می‌کردم و خوشحال می‌شدم

.یک روز تعطیل بود، به هر دلیلی مدرسه نداشتیم

…دنبال آن دفترم می‌گشتم، اما سر جایش نبود. هی گشتم و گشتم
بعد رفتم آشپزخانه آب بخورم

یک‌دفعه چشمم افتاد به آن، دفترم را مادر برجنس استفاده کرده بود برای زیرِ سینک، همان‌جایی که آب را نگه می‌دارند
چون کاغذ بود… صفحه‌هایش خیس شده بود، خراب شده بود

آن لحظه را هیچوقت فراموش نمیکنم… انگار یک دفعه همه چیز فروریخت

رفتم شکایت کردم. جوابی نگرفتم. اصرار کردم. آخرش داد زد، با همان صدای خشن و همیشه طلبکارش که کوچک‌ترین بویی از نرمیِ مادرانه، از تکیه‌گاه بودن نداشت: انداختم که انداختم

.رفتم توی اتاق و شروع کردم به گریه. یک گریه ناخودآگاه که انگار تمام نمیشد

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.پدرم آن روزها سفر بود
💔 برای همین، شاید برای اولین بار، اجازه دادم خودم را نگه ندارم
.چون اگر او بود، ممکن بود بعدش تنبیه شوم

.وقتی دید خیلی گریه می‌کنم، مادر برجنس گفت: «انقدر گریه کن که جونت دربیاد!» .بعد هم گفت: بابات امشب میاد، بهش میگم
.یک‌دفعه ساکت شدم، ترسیدم

.داشت شب می‌شد. یک‌دفعه یادم افتاد که بابا ممکن است شب بیاید…و این‌که من باز هم دختر بدی شده‌ام 🌘

.ترسیدم. یادم افتاد که وقتِ التماس است، رفتم پیشش، گفتم: «تو را خدا نگو.» قبول کرد و ما رفتیم خوابیدیم

نیمه‌شب با صدا بیدار شدم. چیزی به پنجره می‌خورد. تاریک بود. چشم‌هایم از گریه پف کرده بود. ترسیده بودم. انگار کسی می‌خواست از بالکن بیاید داخل. یک صدایی که انگار هی چیزی می‌خورد به آن مقوایی که جای کولر بود و بالای تخت من بود

بلند شدم و به اتاقشان رفتم. در باز بود، مثل همیشه، با این‌که سه تا بچه داشتند، در حال رابطه جنسی. از ترس جلوتر رفتم و دیدم که روی هم بودند دقیق نمی‌فهمیدم چه می‌بینم؛ فقط یک‌دفعه خجالت کشیدم و سریع برگشتم
رفتم توی تخت و یکم صبر کردم، دوباره صدا اومد. این بار خیلی شدیدتر. یک چیزایی هم که اونجا چیده بودم افتاد روی تختم. دیگه واقعاً ترسیده بودم. دویدم سمت اتاقشون و با یک صدای خیلی آروم گفتم: مامان… مامان

پدرم آمد بیرون، بهش گفتم: «سلام بابا، یکی انگار می‌خواهد از بالکن بیاید تو.» سریع رفت بیرون، عصبانی، بعد از بالکن برگشت داخل و گفت: «چیزی نیست، یه سیم بود که می‌خورد به آن.» عصبانی بود، چون من مزاحم رابطه‌اش با زنش شده بودم. بعد گفت: «فکر می‌کنی نمی‌دانم چقدر ما را اذیت کردی؟» و بعد از آن، با اشک و بدون هیچ حرفی برگشتم توی تختم، مثل همیشه

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

فردا صبح منتظر ماندم تا خواهرهایم اول بروند آشپزخانه، همان‌جایی که صبحانه می‌خوردیم، چون می‌ترسیدم. شنیدم پدرم خواهر کوچکم را بغل گرفته و می‌بوسد، مثل همیشه، چقدر خوشحال بود از دیدن خواهر کوچکم، و صدای بوس بوس بوسش می‌آمد، بوس بوس بوس. با خودم گفتم حالا حواسش پرت است، الان می‌روم که حواسش به من نباشد. هیچ چیزی نگفتم، حتی سلام هم نکردم، چون همان دیشب سلام کرده بودم و او جوابم را نداده بود، چون خجالت می‌کشید که در باز بود، و آن را سر من خالی می‌کرد. منی که از وقتی که دنیا چشم‌هایم را باز کرده بودم، مسئول تمام ناراحتی‌های او بودم

یادم هست سعی می‌کردم حرف نزنم و کاری نکنم که حواس بابا به من بیفتد؛ اما خب هنوز بچه بودم، شاید یک کلمه‌ای از دهانم در رفت. فقط یادم هست با همان اولین کلمه، بابا یک‌دفعه خشمگین شد، خواهر کوچکم را که در حال بوسیدنش بود روی زمین گذاشت و فریاد زد: تو حرف نزن! فکر می‌کنی نمی‌دانم چقدر عذاب دادی، احمق… حمال… آن دوتا هم مثل هم هستند، خواهرات. فقط تویی که این‌همه عذاب می‌کنی. امروز مدرسه نمی‌روی تا آدم شوی

نرفتم مدرسه، گفتند بمانم و کار خانه کنم تا آدم شوم، تمام کارهایی که گفتند را انجام دادم

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.عصر که بابا از سر کار برگشت، با این‌که ما وظیفه داشتیم برویم استقبالش، من نرفتم استقبالش چون می‌ترسیدم
.بعد از شام، آرام رفتم جلو و گفتم: بابا ببخشید

.یک‌دفعه من را بغل کرد. بوسید
.لحنش مهربان شد

من خیلی خوشحال شدم. شاید یکی از خوشحالی‌هایی که هنوز هم یادم هست، این بود که بابام منو بخشید، منو دوست داشت و به من هم توجه کرد. بالاخره من هم بچه‌ بودم و نیازمند عاطفه، مثل خواهرهایم
.وقتی رفتم توی تختم، از خدا خواستم کمکم کنه که از فردا دختر خوبی باشم

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

،امروز که دارم این داستان را می‌نویسم، فکر می‌کنم آن دختربچه‌ای که رفت و گداییِ محبت کرد
،نه دختر بدی بود
.نه کاری کرده بود که باید عذرخواهی کند

هیچ‌کدام از این‌ها حقش نبود

،اگر آن دختر بچه یک چیز بود
،فقط همان شجاعی بود
که معلمش یک روز در کلاس به آن اشاره کرده بود

امروز نشستم و برای همان دختربچه یک نقاشی کشیدم
،برای همان کودکی که نقاشی، تنها پناهش بود
.تنها چیزی که فکر می‌کرد هیچ‌کس نمی‌تواند از او بگیرد

،سعی کردم همان اسب را بکشم
،با همان قوسِ بدنش
.تا جایی که از آن سال‌ها در ذهنم مانده بود

.شاید آن‌وقت‌ها اشتباه نمی‌کردم
شاید واقعاً چیزهایی هست
،حتی آن‌هایی که قرار بود از او محافظت کنند
.اما تلاش کردند از او بگیرند

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

امیدوارم خدا همه پدر و مادرهای آگاه، دلسوز و ازخودگذشته را نگه دارد؛ متأسفانه سهم من نشد، ولی هیچ‌چیز بهتر از پدر و مادر خوب نیست