یکی از غمانگیزترین خاطرات زندگی من مربوط به روزهای تولدم است
دلایل مختلفی برای این موضوع وجود دارد که در این صفحه شروع میکنم به گفتنشان و در بخشهای دیگر بلاگ هم دوباره به آنها برمیگردم
من دوم اردیبهشت به دنیا آمدم، یعنی در فصل بهار. اما تا جایی که از کودکی به یاد دارم، تولد من همیشه در زمستان و در ماه بهمن برگزار میشد. دلیلش هم بدون هیچ پرسشی روشن بود: چون خواهر بزرگترم، بچهی مورد علاقهی مادرم بود و تولد او در بهمن بود
او از کودکی یاد گرفته بود وقتی من در حال تنبیه شدن بودم دخالت نکند، چون میدانست به نفعش نیست. یاد گرفته بود چگونه جایگاه خودش را به عنوان بچهی مورد علاقه ــ یا همان گلدن چایلد ــ حفظ کند
دردناک بودن این خاطره فقط به خاطر یک جشن تولد نیست. مسئله این بود که از همان کودکی به من نشان داده میشد که جایگاه من کمتر است
به همین خاطر، من واقعاً خوشحال بودم. با اینکه ته قلبم میدانستم که آن جشن در اصل تولد من نیست، باز هم خوشحال میشدم
گاهی ته دلم ناراحتیهایی حس میکردم، اما به خواهرم حسادت نمیکردم. با خودم میگفتم: «بالاخره تولد من هم هست دیگر؛ با اینکه کیک و تزیینها برای خواهرم بود، باز هم پیش خودم میگفتم: «خب کیکش مال من هم هست دیگر.» چون لااقل بعضی سالها یک شمع روی آن میگذاشتند که یعنی مال تو هم هست
البته خیلی وقتها حتی همان کار را هم نمیکردند
و آن فقط یک کیک ساده و کوچولو بود که میگفتند: خب تولد تو هم هست دیگر

در بعضی از همین تولدهای اردیبهشتِ من که در زمستان برگزار میشد، یک خاطرهی دیگر هم دارم. قبل از اینکه مهمانها برسند و ما در حال آماده شدن بودیم، مامان میآمد و مثلاً یک هدیه به خواهر بزرگم میداد
یک بار یادم هست گوشوارهای که قبلاً مال خودش بود به او داد. یک بار دیگر هم یادم هست یک گوشوارهی پلاستیکی سفید، به شکل قلب، آورد و جلوی چشم من به خواهرم داد و گفت: «این را برای تولدت میدهم.»
من گفتم: خب مگر تولد من هم نیست؟
جوابش این بود: برای تو حالا دفعهی بعد
ولی هیچوقت به من نداد
حالا که این خاطرهها را به یاد میآورم، هنوز هم اشکم درمیآید. یادم هست که آن گوشواره را خیلی دوست داشتم. یادم هست که به خواهرم نگاه میکردم و فکر میکردم چقدر گوشواره قشنگی است. آن موقع خیلی کوچک بودم. با اینکه خواهرم هیچوقت از حق من دفاع نمیکرد، من او را دوست داشتم. اما یادم هست که فقط نگاهش میکردم و در دلم میگفتم: چقدر گوشواره قشنگی است
یک کار دیگری هم که مادرم هنگام آماده شدن برای این تولدها میکرد ــ تولدهایی که در واقع تولد دختر مورد علاقهاش بود و من فقط به آن اضافه میشدم و میگفتند «حالا تو هم هستی» این بود که گاهی خواهرم را کمی آرایش میکرد
بالاخره بچه را که آرایش نمیکنند، اما استثنائاً چون روز تولدش بود، کمی به صورتش آرایش میزد و معمولاً بعد از آن هم از او یک عکس تکی میگرفت
من هم یک دختربچه بودم. میگفتم: من هم میخواهم
اما به من میگفت: «تو هنوز کوچکی.» چون من سه سال از خواهرم کوچکترم
ولی در طول سالها، هر چقدر هم که من بزرگتر شدم، هیچوقت من را آرایش نکرد، هیچوقت گوشوارههای قدیمیاش را به من نداد و هیچوقت هم از من یک عکس تکی نگرفت
نهتنها هیچوقت از من حتی در روز تولدم یک عکس تکی نگرفت، بلکه یادم میآید سالها بعد، وقتی بزرگتر شده بودم و به خیال خودم دیگر قلدر شده بودم و تولدم را از تولد خواهرم جدا کرده بودم و تزییناتش را هم خودم انجام میدادم،
وقتی همه آماده شده بودیم، مامان دوربین را داد دست من و گفت
«از من یک عکس تکی بگیر»
زمستان که میگذشت و اردیبهشت میرسید، یعنی همان روزی که واقعاً تولد من بود ــ هیچوقت کسی به من نگفت «تولدت مبارک»
انگار آن جشنهای بهمن فقط برای این بود که چیزی برگزار شده باشد، اما خودِ روز تولد من هیچ اهمیتی نداشت
وقتی روز واقعی تولدم میرسید، هیچ تبریکی نبود، هیچ توجهی
حتی فکر میکنم هیچکس یادش نبود که آن روز تولد من است
🫧 …آن دختر کوچک هنوز لبخند میزند
آن دختر کوچکی که کنار کیک ایستاده من هستم؛ همان که شمع کوچکی روی کیک خواهرش گذاشته بودند تا بگویند «تولد تو هم هست». سالها گذشته، اما هنوز وقتی به آن گوشوارههای قلبی نگاه میکنم همان فکر از ذهنم میگذرد: چقدر قشنگ بودند، خوش به حالش. آن زمان با خودم میگفتم مهم نیست، بالاخره تولد من هم هست. حتی اگر زمستان بود و تولد واقعی من اردیبهشت
اما امروز، وقتی به این عکس نگاه میکنم، چیز دیگری هم میبینم
در چشمهای آن دختر کوچک، چیزی شبیه یک ارادهٔ ساکت
ارادهای که شاید از همان روزها شکل گرفت
از همان وقتی که فهمیدم تنها هستم
که کسی پشت من نیست
و شاید همان فهم زودهنگام بود
که مرا قوی کرد
آن دختر کوچک هنوز لبخند میزند، و حالا میدانم چرا
به این عکس که نگاه میکنم یک درد دیگر هم حس میکنم: اینکه من واقعاً بچگی نکردم. از آن سالها بیشتر از شادی، تلخی و ناراحتی در خاطرم مانده است. انگار خیلی زود بزرگ شدم. کمی بعد از همین عکس، خواهر کوچکترم به دنیا آمد و من، با اینکه خودم هنوز پنج سالهای بیش نبودم، مثل یک مادر کوچولو از او مراقبت میکردم. چقدر دوستش داشتم. همیشه مواظبش بودم، انگار یک نگهبان کوچک بالای سرش ایستاده باشد. نمیخواستم او چیزهایی را بکشد که من کشیده بودم. شاید همان موقع بود که کودکی من خیلی زودتر از وقتی که باید تمام شد
