«نوع تربیت پدر و مادرها» 🏠

در علم روان‌شناسی می‌گویند دو نوع شیوهٔ تربیت کودک وجود دارد. تا آن‌جایی که من شنیده‌ام، یک دسته پدر و مادرهایی هستند که با تشویق کودک، کارهایی را که دوست دارند و برای رشد او خوب است تقویت می‌کنند. وقتی کودک کار خوبی می‌کند او را تشویق می‌کنند، و وقتی خطایی می‌کند کمتر به آن توجه می‌کنند تا آن رفتار کم‌کم کم‌رنگ شود.
In English this is called positive reinforcement.

اما دستهٔ دیگری از پدر و مادرها هم هستند؛ پدر و مادرهایی که متأسفانه روششان کاملاً برعکس است. آن‌ها نه تشویق می‌کنند، نه محبت را نشان می‌دهند. شاید کودکشان آرام باشد، شاید دردسرساز نباشد، شاید حتی تلاش کند که خوب باشد. اما هیچ‌وقت نمی‌شنود که «آفرین»، «خوب بود»، یا به تو افتخار می‌کنم

متأسفانه پدر و مادر من بیشتر به همان دستهٔ دوم تعلق داشتند. و چیزی که از خود آن رفتارها هم دردناک‌تر بود این است که هر وقت سعی کردم دربارهٔ این خاطره‌ها حرف بزنم، همیشه من متهم ماجرا شدم. گفته می‌شد که من زیادی حساسم، یا این‌که چرا فقط چیزهای بد را یادم مانده است

اما پدر و مادرهای دستهٔ دوم یک ویژگی دیگر هم دارند
آن‌ها بچه را نمی‌بینند

کودک برای آن‌ها یک انسان کوچک با احساسات و نیازهای خودش نیست؛ بیشتر شبیه باری است که باید تحملش کنند. مدام یادآوری می‌کنند که «ما تو را به دنیا آوردیم»، «ما از تو مراقبت کردیم»، و بعد با کوچک‌ترین خطای کودک او را خرد می‌کنند
از سن خیلی کم، در دل چنین کودکی این احساس شکل می‌گیرد که او بد است، که او اضافی است، که حضورش مشکل ایجاد می‌کند. و کم‌کم بار احساسات و خشم و ناامیدی بزرگ‌ترها روی دوش او می‌افتد

به همین دلیل است که بسیاری از این بچه‌ها، با وجود این‌که سال‌های کودکی را گذرانده‌اند، در واقع هیچ‌وقت فرصت تجربهٔ یک کودکی واقعی را پیدا نکرده‌اند
شاید یکی از مهم‌ترین دلیل‌هایی که این بلاگ را شروع کردم همین باشد: این‌که حرف‌هایی که سال‌ها گفته نشدند، جایی ثبت شوند. شاید اگر روزی کسی دیگر این نوشته‌ها را خواند، بداند که آنچه بر او گذشته تقصیر خودش نبوده است

….اضافیا

متأسفانه من هیچ‌وقت تجربهٔ مادر مهربان داشتن، یا حتی می‌شود گفت واقعاً مادر داشتن را نداشتم، و این یکی از چیزهایی است که مثل یک سوراخ در دلم مانده است
چند تا از کلمه‌ها و اصطلاحاتی که خیلی خوب یادم هست مامان برای صدا کردن ما استفاده می‌کرد، چیزهایی بود مثل «گندگوها» یا «شاش و پشکلا» یا «اضافیا». البته جلوی پدر کمتر این حرف‌ها را می‌زد، ولی در خانه من این‌ها را خیلی شنیدم
متأسفانه تا به امروز هر بار که اومدم اینجور چیزا رو مطرح کنم باز هم همون داستان قدیمی بود که تو اینجوری یادته، تو کینهی هستی، یعنی این همه کار رو خوب نکردم و خلاصه همیشه من متهم و مقصر شناخته شدم

«تن منو می‌لرزونی» 💔


و پدرم هم با این که کلامش خوشبختانه خیلی مهربان‌تر بود، به خاطر نادانی یا شاید افکار غلط آن زمان یا هر چیز دیگری، او هم از وقتی که یادم می‌آید دائم تکرار می‌کرد که «ما تو را دنیا آوردیم»، «کهنت را عوض کردیم»، «به تو شیر دادیم». این حرف‌ها را آن‌قدر تکرار می‌کرد که من همیشه در دلم آرزو می‌کردم کاش هیچ‌ وقت به دنیا نیامده بودم. یادم هست از سن خیلی کم بارها با خودم می‌گفتم: کاش من اصلاً به دنیا نیامده بودم

یکی از چیزهایی که خیلی خوب یادم هست این است که بابام به من می‌گفت: «تن منو می‌لرزونی.» از وقتی آن‌قدر کوچک بودم که خاطره‌ها هنوز تار هستند، تا وقتی که بزرگ‌تر شدم و حتی به سن هجده سالگی رسیدم و از آن‌ها جدا شدم، این جمله را بارها شنیدم. یادم هست که یکی از «گناه‌های» همیشگی من این بود که تن بابا را می‌لرزوندم

من آن موقع خیلی کوچک‌تر از آن بودم که بفهمم چه خبر است، اما وقتی این را می‌شنیدم می‌ترسیدم و احساس می‌کردم که چقدر بچهٔ بدی هستم؛ مخصوصاً چون از سن خیلی پایین به من گفته شده بود که «تو بدی». یادم هست که چقدر ناراحت می‌شدم وقتی می‌گفتند تن بابا می‌لرزد. مثلاً یک بار که بابا من را تنبیه کرده بود، بعدش مامان آمد و به من گفت بابات رفته حمام و زیر دوش تنش می‌لرزید. این خاطره را خیلی خوب یادم مانده

الان که بزرگ شده‌ام و شناخت بیشتری از پدر و مادرم پیدا کرده‌ام، می‌دانم که پدرم متأسفانه آدمی بود که کنترل زیادی روی احساسات درونی‌اش نداشت. در نتیجه وقتی عصبانی می‌شد و بچه‌هایش را تنبیه می‌کرد، شاید بعد از آن خودش احساس گناه می‌کرد یا ناراحت می‌شد، و به همین دلیل می‌گفت تنش دارد می‌لرزد. اما پیامی که به من منتقل می‌شد این بود که نه‌تنها من بد هستم، بلکه حتی باعث شده‌ام تن او هم بلرزد. من نمی‌دانم که یک بچهٔ سه چهار ساله مگر چقدر توان دارد که بتواند بدن یک شخص بزرگسال را به لرز بیندازد. نمی‌دانم جرمم چه بود یا چه کار کرده بودم، اما می‌دانم که شنیدن این حرف‌ها حق من نبود
اولین باری که این احساس یا این فکر به ذهنم آمد که کاش من اصلاً وجود نداشتم، یادم نیست چند سالم بود، ولی خاطره‌ای خیلی دور است. آن زمان نمی‌فهمیدم که نگه داشتن چنین فکرهایی در درون، در آینده ممکن است تبدیل شود به افکار خودکشی. متأسفانه شروعش برای من از همان‌جا بود. امروز برای خودم و برای همهٔ بچه‌هایی غصه می‌خورم که از سن خیلی پایین با چنین فکرهایی تنها می‌شوند؛ به خاطر چه کسی؟ به خاطر پدر و مادرشان، همان آدم‌هایی که قرار بود مراقبشان باشند
به غیر از آن کودکی خیلی دور، حرف‌هایی مثل این‌که «تن منو می‌لرزونی»، یا این‌که «یک روز میای سر قبر من با چراغ دنبالم می‌گردی» و چیزهایی از این دست آن‌قدر تکرار شد، و این‌که همیشه به من گفته می‌شد «تو دختر بدی هستی»، که متأسفانه می‌شود گفت در سال‌های بعد، وقتی شاید ده یا دوازده سالم بود و این حرف‌ها دوباره تکرار می‌شد، من خودم هم باور می‌کردم که واقعاً بد هستم. معمولاً بعد از این اتفاق‌ها می‌رفتم از بابا یا مامان، هر کدام که بود، معذرت‌خواهی می‌کردم

و بعدش توی دل خودم دعا می‌کردم و از خدا می‌خواستم کمکم کند که دیگر این‌قدر دختر بدی نباشم. من همیشه برای خودم یک دعای صبحگاهی داشتم، هرچه که بود. یادم هست که سال‌های سال در دعای صبحم از خدا می‌خواستم: خدایا کمکم کن که دیگر دختر بدی نباشم
یعنی از درون باور کرده بودم که من آدم بدی هستم، از بس که این حرف‌ها تکرار شده بود. و خیلی سعی می‌کردم که خوب باشم. سعی می‌کردم مثلاً کاردستی درست کنم و به یکی از افراد خانواده‌ام هدیه بدهم، یا بروم اتاق خواهرم را تمیز کنم، یا از خواهر کوچکم همیشه خیلی جدی مراقبت کنم. خیلی تلاش می‌کردم که خوب باشم

امروز که دارم این را می‌نویسم، سال‌های زیادی از آن خاطرات دردناک گذشته است و حالا کاملاً می‌فهمم که من هیچ‌وقت آدم بدی نبوده‌ام و در واقع هیچ کودک خردسالی اصلاً نمی‌تواند بد باشد. می‌فهمم که این‌ها تقصیر من نبوده است. هنوز هم دعای صبحگاهی خودم را دارم، اما دیگر در دعای صبحم از خدا نمی‌خواهم که کمکم کند آدم خوبی باشم

این‌ها را می‌نویسم برای کسانی که ممکن است تجربه‌های مشابهی داشته باشند. می‌خواهم بگویم تکرار چنین حرف‌هایی از سن خیلی کم می‌تواند نوعی شست‌وشوی ذهنی ایجاد کند، و تنها راه نجات این است که وقتی به سن بزرگسالی می‌رسیم، یا کمی از چنین آدم‌هایی فاصله بگیریم، یا با کار کردن روی خودمان و گرفتن کمک از افراد متخصص تلاش کنیم این فکرها را از ذهنمان پاک کنیم و آن‌ها را با فکرهای سالم‌تر جایگزین کنیم

و مهم‌ترین پیامی که برای کسانی دارم که از سن خیلی کم با چنین رفتاری روبه‌رو شده‌اند این است

💫 گذشتهٔ تو آیندهٔ تو را تعریف نمی‌کند