«🇬🇳گینه، کوناکری»

….یکی از آن روزها را هنوز با بدنم یادم است، نه فقط با ذهنم …ده–دوازده ساله بودم. روز بود، نه شب. قرار بود به مهمانی برویم
مادرِ بدجنس اصرار داشت شلواری را بپوشم که از آن متنفر بودم؛ شلواری که به تنم نمینشست، با سلیقهام نمیخواند و برایم تحقیرآمیز بود. گفتم «نمیخواهم.» گفتم «این را دوست ندارم.» اما انگار اصلاً
یادم نیست دقیقاً مادر بدجنس به بابا چه گفت؛ احتمالاً چیزی شبیه «باز این دختره بدی شده». هیچ پرسشی نبود. هیچ کنجکاوی نبود که «اصلاً چه شده؟ چرا نمیخواهی؟» هیچکس نپرسید: «حال تو چیست؟» فقط حکم بود. بابا ناگهان مرا گرفت، برد داخل دستشویی و در را روی من قفل کرد تا همانجا بمانم تا وقتی که آدم شوم… هیچ توضیحی نداد. هیچ گفتوگویی نبود. فقط عصبانیت، تحقیر و قدر
وقتی کوچکتر بودم، اگر مرا همینطور میانداختند پشت درِ قفلشده، گریه میکردم. میترسیدم، میلرزیدم. اما آن روز ده–دوازده سالم بود. دیگر گریه نکردم. حتی یک کلمه هم نگفتم. درونم فقط یک غمِ بسیار سنگین و عمیق نشست؛ غمی که هنوز هم وقتی به یادش میافتم، گلوی مرا میبندد و اشکم را درمیآورد
وقتی همه آماده شدند و دیگر وقت رفتن بود، در را باز کرد. من بیهیچ حرفی، بیهیچ اعتراض، شلواری که دوست نداشتم را پوشیدم و آماده شدم. نه چون راضی بودم، چون چارهای نداشتم
توی ماشین کلِ راه بابا عصبانی بود. منواحمقِ حَمّال صدا میزد. میگفت اون دوتا رو نگاه کن، اونها هم یکی هستن. فقط تویی اذیت میکنی، فقط تویی حرص میدی
خواهرهایم کنارم نشسته بودند و همهچیز را میشنیدند. آنها هم در طول سالها به شنیدن اینکه بابا مرا «حَمّال» صدا میزند عادت کرده بودند. من ساکت بودم؛ ناراحت بودم، ولی چارهای نداشتم. دلم میخواست گریه کنم، اما آن روز دیگر اشکم هم نمیآمد. چیزی که هنوز از آن لحظه یادم مانده، یک غمِ خیلی عمیق است؛ یک حالت گریهی درونی در وجودم که بهش عادت کرده بودم و هنوز هم میتوانم حسش کنم
کلمهی «احمق حَمّال» یا حتی فقط «حَمّال» آنقدر در طول سالها تکرار شد که انگار بهش عادت کرده بودم؛ یهجورایی انگار لقبم شده بود، تقریباً طوری که شده بود بخشی از هویتم
این یک اتفاقِ تکی نبود. این الگو بارها تکرار شد: یک خواستهی کوچک از من، انفجارِ عصبانیتِ پدر، حمایتِ مادرِ بدجنس، و منی که در سکوت خرد میشدم
“و هر بار، خواهرهایم همین روایت را میدیدند و میشنیدند: “او مشکل است
اگر تو هنوز در خانهای
اگر هنوز کوچکی و این را میخوانی، میخواهم از الان چیزی را بدانی
وقتی چنین الگوهایی تکرار میشود، خواهرها و برادرها هم , حتی اگر ذاتاً بد نباشند , همین روایت را یاد میگیرند. ذهنشان مثل اسفنج بوده و پذیرفتهاند که «طبیعی» است تو مقصر باشی
پس اگر روزی بزرگ شدی و دیدی هنوز تو را همینطور میبینند، شوکه نشو.
با وجود این، سعی نکن حقیقتت را به «آنها» بفهمانی
- اگر تلاش کنی، احتمالاً میگویند
- «تو زیادی حساسی»،
- «تو کینهای هستی»،
- یا همان جملهای که من شنیدم
- «تو هنوز در همان دوران بچگی گیر کردهای»
- و باز همهچیز روی دوش تو میافتد

