«چشم، بابا» 🌒

نوشتن این داستان، یا این پست، برای من خیلی سخت است. در واقع، یکی از اولین پست‌هایی بود که پیش‌نویسش را آماده کرده بودم، اما تا امروز هنوز نتوانسته‌ام آن را بنویسم

:چند دلیل برای این موضوع دارم

.نخست این که دوست ندارم پدرم را به شکل یک هیولا نشان بدهم. چون با وجود همه چیز، خاطرات خوب و عشق هم بین ما بوده ✦

دوم این که این خاطره برای من هرگز صرفاً دربارهٔ خودِ کمربند نبوده است؛ بلکه دربارهٔ احساس تحقیر، تنهایی و نفرتی است که این خاطره و خاطرات تکان‌دهندهٔ مشابه، نسبت به خواهر بزرگم در وجود من ریشه‌دار کردند و هنوز هم از میان نرفته است

سوم این که تعریف کردن این داستان برای من بیش از حد دردناک است، چرا که فکر می‌کنم در میان تمام روزهای تلخ کودکی، هیچ خاطره‌ای به اندازه این یکی، مرا این‌گونه له و بی‌ارزش نکرده؛ هیچ خاطره‌ای به اندازه این یکی، مرا تا این اندازه از درون نشکسته

.و همزمان، نمی‌خواهم حقیقت را انکار کنم. واقعیت، واقعیت است

متأسفانه، این اتفاق‌ها از سنین بسیار کم در زندگی من وجود داشتند و هرچه بیشتر به کودکی خودم فکر می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم که واقعاً حقم نبود. من بچه خوبی بودم، اما حتی اگر هم نبودم، باز هم حقم نبود. حق هیچ کودکی نیست که این‌گونه له شود و احساس بی‌ارزشی کند. حق هیچ انسانی نیست

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

این خاطره آن‌قدر دور است که فکر می‌کنم در زمان وقوعش بیشتر از سه یا چهار سال نداشتم. طبیعی است که بسیاری از خاطرات آن سال‌ها برایم تار و مبهم باشند، اما عجیب است که بعضی جزئیات این خاطره هنوز با وضوحی باورنکردنی در ذهنم مانده‌اند

برای این که حدود زمانی آن را توضیح دهم، باید بگویم که این خاطره در ذهن من تقریباً هم‌دوره با خاطراتم از روزهای پایانی جنگ ایران و عراق است. من در سال ۱۳۶۴ به دنیا آمدم و وقتی جنگ تمام شد، حداکثر چهار ساله بودم

از آن دوران، خاطره‌ای دارم که هنوز برایم عجیب است. وقتی آژیر خطر به صدا درمی‌آمد، پدرم مرا بغل می‌کرد، رادیو را برمی‌داشت و همه با هم زیر پله‌ها می‌رفتیم. بعد پتویی روی سرمان می‌کشیدیم و منتظر می‌ماندیم. آن زمان آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌فهمیدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. برای من بیشتر شبیه یک بازی بود تا چیزی ترسناک. با این حال، هنوز صدای آژیر، رادیویی که در دست پدرم بود، و حتی رنگ آن پتو را به یاد دارم. همچنین چسب‌هایی را که به شکل ضربدر روی شیشه‌های پنجره‌ها زده بودند، با وضوحی عجیب به خاطر دارم

سال‌ها بعد فهمیدم که بعضی خاطرات، به‌ویژه خاطراتی که با ترس، اضطراب یا احساسات شدید همراه بوده‌اند، گاهی با وضوحی عجیب در ذهن باقی می‌مانند. خاطره‌ای که می‌خواهم تعریف کنم نیز از همان جنس است؛ بسیاری از بخش‌هایش در مهِ زمان گم شده‌اند، اما بعضی صحنه‌های آن هنوز به شکلی حیرت‌آور روشن و دست‌نخورده در ذهنم مانده‌اند

In English, this is called post-traumatic stress.

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

امروز می‌دانم که خانواده‌ها گاهی یک نفر را به سپر بلا تبدیل می‌کنند. بعدها در بخش «نقش‌ها» بیشتر دربارهٔ این موضوع خواهم نوشت، اما یکی از ساده‌ترین دلیل‌هایش این است که زورشان به او می‌رسد

پدرم در آن سال‌ها توانایی چندانی در کنترل خشم خود نداشت و معمولاً خشمش را بر سر مادرم خالی می‌کرد. مادرم هم یاد گرفته بود تا جای ممکن این خشم را از خودش دور کند. خواهرم کم‌کم همین را یاد گرفت. اما من کوچک‌تر بودم و هنوز این بازی را بلد نبودم. وقتی احساس می‌کردم حقم خورده شده یا با من ناعادلانه رفتار شده، اعتراض می‌کردم؛ و همین باعث می‌شد اغلب من در نقش «بچهٔ بد» قرار بگیرم. آن‌قدر این نقش را به من نسبت داده بودند که کم‌کم خودم هم باور کرده بودم واقعاً بچهٔ بدی هستم

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.خلاصهٔ این داستان، اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، این بود که من باز قرار بود تنبیه شوم

از خودِ تنبیه چیز زیادی یادم نیست. نمی‌دانم در نهایت کمربند خوردم یا نه، یا اگر خوردم چقدر شدید بود. اما چیزی که با وضوحی عجیب به یاد دارم، لحظه‌ای است که پدرم به خواهر بزرگم گفت: برو کمربند را بیار

«و او جواب داد: «چشم

بعد آرام به سمت چوب‌لباسی رفت تا کمربند را بردارد. یک چیز دیگر را هم خیلی واضح به یاد دارم: پدرم در حالی که به خواهرم اشاره می‌کرد، گفت: نگاه کن، اونم یکیه، اونم یه بچه‌ست

بقیهٔ داستان را به خاطر ندارم. اما همان چند کلمه، همان «چشم» گفتن، و همان چند ثانیه‌ای که منتظر برگشتن خواهرم با کمربند بودم، بعد از این همه سال هنوز در ذهنم زنده‌اند

شاید به همین دلیل است که اسم این داستان را «چشم» گذاشته‌ام

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

و شاید خواهر بزرگ‌ترم هم قربانی همان سیستم و همان فرهنگ خانوادگی بوده باشد. او هم بچه بود. شاید یاد گرفته بود که برای جلب محبت و تأیید والدین، نقش «بچهٔ خوب» را بازی کند؛ حتی اگر بهایش این باشد که من بیشتر صدمه ببینم

.ولی چیزی که برایم عجیب است این است که تا به امروز، در حالی که دارم این مطلب را می‌نویسم، هنوز چیزی که دلم را می‌شکند خودِ کمربند نیست

:این سؤال‌ها هستند که هنوز در ذهنم مانده‌اند

چرا هیچ‌کس دلش برای من نسوخت؟

چرا خواهر بزرگ‌ترم آن‌قدر راحت رفت و کمربند را آورد؟

چرا حتی از من دفاع نکرد؟

چرا دست‌کم با چشم‌هایش، با سکوتش، با ترسش، یا با کوچک‌ترین حرکتی به من نفهماند که تنها نیستم؟

چرا من آن‌قدر تنها ماندم؟

و چرا او، به جای این که طرف من بایستد، به سمت قدرت رفت؟ به سمت آدم‌هایی که به من آسیب می‌زدند؟ چرا برای حفظ جایگاه خودش، همدست آن‌ها شد؟

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.رابطه‌ام با خواهر بزرگ‌ترم هنوز یکی از گره‌های بازنشدهٔ زندگی من است

.الان سال‌هاست که هیچ تماسی با هم نداریم. جالب اینجاست که هیچ‌وقت دلم برایش تنگ نمی‌شود؛ همان‌طور که دلم برای مادرم تنگ نمی‌شود

نمی‌توانم وانمود کنم که دوستش دارم. بخشی از من هنوز از انتخاب‌هایی که کرد عصبانی است؛ از اینکه در آن فضای بیمار، به جای همدلی با من، در همان مسیری ایستاد که به من آسیب می‌زد

اما در عین حال می‌دانم که او هم فرزند همان خانه بود. این دانستن، درد مرا پاک نمی‌کند و رفتارهای او را توجیه نمی‌کند. شاید روزی بتوانم نفرت را از دلم بیرون بگذارم؛ نه برای اینکه حق با او بوده، بلکه برای اینکه نمی‌خواهم زخم‌های آن خانه تا آخر عمر صاحب قلب من بمانند

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.و در نهایت، شاید بشود درس‌های زیادی از این داستان گرفت

من نه روان‌شناسم، نه فیلسوف، نه هیچ‌کدام از این‌ها. راستش روایت کردن این داستان‌ها، در درجهٔ اول، برای دل خودم است؛ چون هیچ‌وقت اجازه نداشتم آن‌ها را تعریف کنم

:اما اگر بخواهم در همین مسیر روایت جلو بروم، این‌جور داستان‌ها باعث می‌شوند به تنها چیز واقعاً مثبت دوران کودکی‌ام هم فکر کنم

.خواهر کوچک‌ترم

کسی که با به دنیا آمدنش به من این فرصت را داد که به جای آن‌که جا خالی بدهم تا توپ بخورد به سرِ دیگری، جلویش بایستم و از او مراقبت کنم؛ چون هیچ‌کس از من مراقبت نکرد

◆ ◆ ◆ ◆ ◆