پشت آن عکس 📸 🎡

«عکس یادگاری»

.وقتی به تاریخ پشت این عکس نگاه کردم، فهمیدم آخرهای کلاس پنجم بودم؛ حدود ده یا یازده ساله

آن روز خانواده‌ام ما را به شهربازی‌ای در تهران برده بودند. جلوی یکی از بخش‌های نمایشی شهربازی، مردی با لباس یک عروسک حیوان ایستاده بود و با بچه‌ها عکس می‌گرفت

خواهر کوچولوم هم مثل اینکه ازش خوشش اومده بود، ولی از نزدیک شدن بهش می‌ترسید. برای همین بابام منو صدا کرد که برم کنارش وایسم تا ازشون عکس بگیره

.«گفتم: «نمی‌خوام

الان دقیق یادم نیست چرا، شاید خسته بودم، شاید حوصله نداشتم. فقط یادمه که نمی‌خواستم. خواهر بزرگ‌ترم دقیقاً کنار من ایستاده بود و مادرم هم همون‌جا بود و خب، من نمی‌خواستم. یکی از اونا می‌تونست بره کنار خواهرم. چرا فقط همیشه زورشون به من می‌رسید؟

یادم نیست پدرم دقیقاً چی گفت، ولی مستقیم رفت تو همون مودِ تنبیه. حالا یادم نیست اون روز از کدومش استفاده کرد. این مود انواع و اقسام داشت. یکی از معمولی‌تریناش این بود که داد می‌زد: «مگه بهت نگفتم برو اونجا وایسا؟ حمال!» یا مثلاً «احمقِ حمال!» یا شاید هم فقط داد زد: «مگه بهت نگفتم؟ برو اونجا وایسا ببینم!»

.دقیق یادم نیست کدومش بود، ولی همون لحظه می‌فهمیدم که دیگه انتخابی ندارم

با اینکه اون موقع اصلاً نمی‌فهمیدم که یه سری حق‌های خیلی پایه‌ای دارم؛ اینکه حق دارم انتخاب کنم چی بپوشم، حق دارم بگم «نه»، حق دارم احساس خودم رو داشته باشم، اصلاً حق دارم وجود داشته باشم… اینا رو نمی‌فهمیدم

یک چیزی که از وقتی یادمه خوب می‌فهمیدم، این بود که یه جای این قضیه درست نیست. خیلی وقت‌ها همین چیزهای به ظاهر کوچیک تبدیل می‌شد به یه «نه»یی که من تا آخرش روش می‌ایستادم. بعد هم تنبیه شروع می‌شد؛ اول با داد، بعد بدتر و بدتر می‌شد

.ولی اون روز این کار رو نکردم

هیچ اعتراضی نکردم. فقط رفتم کنار خواهرم ایستادم تا ازمون عکس بگیرن. چون خواهرم رو دوست داشت

.تا امروز صورت همه آدم‌های دیگه‌ای که توی عکس‌های بلاگم بودن رو، برای حفظ حریم خصوصیشون، محو کردم. ولی این یکی رو دلم نیومد

وقتی به این عکس نگاه می‌کنم، از روی قیافه خودم بلافاصله یادم میاد پشت اون عکس چی گذشته بود. ولی هم‌زمان، هر بار که چشمم به خواهر کوچولوم می‌افته، این‌که با اون چه ذوقی داره بستنی‌ش رو می‌خوره و چقدر خوشحاله، لبخند می‌زنم

.برای همین، این بار تصمیم گرفتم صورتش رو محو نکنم