از وقتی یادم میآید، دعواهای پدر و مادرم همیشه بخشی از زندگی ما بود. نه اینکه هر روز یا هر ساعت دعوا کنند، اما آنقدر تکرار میشد که برای من، انگار بخشی از زندگی عادی بود
ما هیچوقت فقط تماشاگر نبودیم. اگر پدرم عصبانی میشد، همانجا جلوی ما داد میزد. اگر دعوا تمام میشد، تازه نوبت حرفهای مادرم بود؛ از پدرم میگفت، از خانوادهاش میگفت، یا سعی میکرد برای ما توضیح بدهد که چرا او عصبانی شده است. گاهی هم قبل از دعوا، گاهی بعد از دعوا، اما به هر شکلی، ما همیشه وسط ماجرا بودیم
آن موقع نه من، نه خواهرم، اصلاً نمیدانستیم که این مسائل نباید روی دوش بچهها باشد. نمیدانستیم که میشود گفت «این مشکل شماست، نه
ما». ما در همان فضا بزرگ شدیم و برایمان کاملاً طبیعی بود که درگیر دعواهایی باشیم که حتی دلیلشان را هم نمیدانستیم
وقتی امروز به آن سالها فکر میکنم، بیشتر از خود دعواها، آن حسِ همیشگیِ تنش را به یاد میآورم؛ انگار همیشه صدایی در پسزمینهی زندگیمان بود که هیچوقت کاملاً خاموش نمیشد
از آنجایی که این بخش مربوط به سالهای اول کودکی من است، مسلماً آن زمان نه من و نه خواهرهایم هیچکدام نمیفهمیدیم که این فضا تا چه اندازه روی ما اثر خواهد گذاشت. برای ما، این فقط بخشی عادی از زندگی بود؛ بخشی از چیزی که ناخودآگاه اسمش را «خانه» گذاشته بودیم
سالها بعد فهمیدم که این فقط چند خاطره از کودکی نبود. این تنش، در دورههای مختلف زندگیمان، از ایران تا آفریقا، از بازگشت به ایران تا مهاجرت به کانادا، همچنان با ما بود. در بخشهای بعدی این بلاگ بارها به آن برمیگردم، چون بخش بزرگی از خانهای که من و خواهرهایم در آن بزرگ شدیم، همین فضای همیشگی بود
بعدها، وقتی نزدیک نوزده سالگی بالاخره توانستم از آن فضا بیرون بیایم واونجوری که خودم دوست دارم زندگی کنم، متوجه چیز عجیبی شدم. هر بار دوستی به خانهام میآمد، یا با کسی از ایران تماس تصویری میگرفتم و گوشهای از خانهام دیده میشد، یکی از جملههایی که بارها از آدمهای مختلف شنیدم این بود
.«چقدر خانهات آرامشبخش است»

حقیقت این است که من هیچوقت از روی قصد خانهام را طوری نچیده بودم که آرامشبخش باشد. حتی هیچوقت به دلیلش هم فکر نکرده بودم. اما وقتی این جمله را از آدمهای مختلف بارها شنیدم، باعث شد که به دلیلش فکر کنم
بعدها دربارهی این موضوع زیاد خواندم و تحقیق کردم. متوجه شدم این فقط تجربهی من نیست. بارها به این اشاره شده که خیلی از کسانی که در کودکی در فضایی پر از تنش، دعوا و بیثباتی بزرگ شدهاند، در بزرگسالی ناخودآگاه به دنبال ساختن خانهای آرام، منظم و خلوت هستند؛ خانهای که هر چیز جای خودش را داشته باشد و از شلوغی و آشفتگی دور باشد
امروز با خودم فکر میکنم شاید تمام عمرم، بدون اینکه خودم بدانم، داشتم خانهای میساختم که دقیقاً همان چیزی را به من بدهد که در کودکی نداشتم
.آرامش

