این یکی دیگه از تولدهای منه
الان دقیق یادم نیست کدوم سال بود، چون این صحنهها آنقدر تکرار شده که همهشون تو ذهنم قاطی شدن و فقط این عکسها هستن که بعضی چیزها رو یادم میارن، این یکی رو بهعنوان یک نمونه انتخاب کردم
نمیخوام دوباره برگردم به همون داستانهای قدیمی، فقط دارم یه ذره با خنده تعریفش میکنم، چون یه حس کوچیک خوشحالی هم توش بود. تولد توی کناکری گینه
اون موقع، به خیال خودم، بزرگ شده بودم و برام خیلی مهم بود که تولدم دقیقاً همون ماهی که هست برگزار بشه، یعنی ماه اردیبهشت، نه بهمن، برای همین خیلی خوشحال بودم 🙂. تزیینات تولد رو هم معمولاً خودم انجام میدادم، حتی تا سالها بعد برای تولد خواهرهام هم
اما خیلی زود، همین تولدی که اینقدر براش ذوقزده بودم چون تولد خودم بود، یکی بعد از دیگری تبدیل شد به یکی از غمناکترین روزهای زندگیام، تولدم
متأسفانه به خاطر خودشیفتگی بیش از حد مادری بدجنس و بچهگانه، و پدری که فقط تماشا میکرد. پدری که خودش هم به نوعی خودشیفته بود؛ چون برای حفظ آرامش رابطهاش با همسرش حاضر بود بچهاش آسیب ببیند
،یعنی حاضر نبود چشمهایش را باز کند
.چون برایش راحتتر بود
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
توی این عکس میبینیم که همون لحظه معروف میاد؛ همون لحظهای که شاید هر بچهای انتظارش رو میکشه. شاید لحظه بریدن کیک، ولی شاید مهمترش، لحظه باز کردن کادوهاست

توی این عکس میبینیم که مادر میاد و میشینه وسط و نمیذاره… یکی از چیزهاییه که خیلی خوب یادم مونده: اینکه نمیذاشت دست بزنم. خودش کادوها رو باز میکرد
هر چیزی که به دردش نمیخورد، صرفاً باز میشد برای مراسم عکس، برای بقیه، که مثلاً این برای تو
الان مثلاً توی این عکس داره یه کادو رو باز میکنه، یه لباس دخترونهست. خب، این به دردش نمیخوره
من اینجا صورتش رو بلور کردم، ولی توی عکس واقعی لبخند میزنه، چون دوربین روشه
برای بعضی کادوها، حتی کامل بازشون هم نمیکرد؛ یه ذره باز میکرد و سریع میذاشت کنار. من یادمه که چقدر دقت میکردم… چون میشناختمش. اگر چیزی چشمش رو میگرفت، تقریباً کامل بازش نمیکرد، سریع قایمش میکرد
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
اگر به این عکس دقت کنید، فکر میکنید مرکز توجه کیه؟ مادری که با اشتیاق و خنده داره کادوهای بچههاش رو باز میکنه. و کی داره عکس میگیره؟ پدری که از زنش عکس میگیره. و اونی که تولدشه؟ منم؛ همونی که گوشه سمت راست نشسته، که فقط دستهاش روی پیراهن صورتیش معلومه، صورتش معلوم نیست. دستهایی که روی هم گذاشته شده، و دارن خداخدا میکنن که اون چیزهایی که میخوام رو ازم نگیره
یادمه یه کیف بود که خیلی خوشحال شده بودم، هنوز هم نمیدونم چرا. یه کیف کوچیک چرمی قهوهای. سریع برداشت و گذاشت کنار
بعدش همیشه همین بود: کادوها رو جمع میکرد، میبرد و میذاشت روی تخت خودشون. ما حق نداشتیم بریم اونجا
بعد کمکم حواسمون پرت میشد… و بقیه تولد هم برای ما تموم میشد. ما رو میبردن بخوابیم
یادم میاد اون شب، وقتی رفتم بخوابم، فقط آرزو میکردم کاش اون کیف رو برای خودش برنداره… و فردا بده به من
یه چیز دیگه هم بگم. قبل از اینکه ما رو بفرستن بخوابیم، خواهر کوچیکم که خیلی کوچیکتر بود، شاید دو سالش هم نبود، همونطوری لخت و با شورتش رفته بود سراغ کادوها روی تخت مامان و بابا. بابا هم ازش عکس گرفته بود. یه عکس خیلی بامزهست. خوش به حالش
فقط میخواستم یک اشاره کوچک بکنم به زندگیای که خوشبختانه او داشت و دردی که من میکشیدم. واقعاً خوش به حالش
با اینکه… تولد من بود
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
خلاصه شب میگذشت و فردای آن روز میآمد
، دقیق یادم نیست. ولی چیزی که یادمه اینه که هر چیزی که مادر نمیخواست، میموند. اولین چیزی که یادمه این بود که اون کیفه دیگه بین کادوها نبود
من گیر میدادم: این تولد منه، چرا کیف منو برداشتی؟
.جوابش این بود: نه، اینو برای تو نیاوردن. تو کوچیکی
یادم میاد بابام هم نبود؛احتمالاً رفته بود سفارت، یعنی سر کار. ولی من ول نکردم. چون عادت کرده بودم که مادر حقم رو میخوره، حساس شده بودم به اینکه از حقم دفاع کنم. پافشاری میکردم، انقدر پافشاری میکردم که خستهش میکردم
.و آخرش جواب همیشه این بود: بابات بیاد، بهش میگم
… و دردناکترین قسمت ماجرا همینجاست
.اینکه وقتی پدر از سر کار میاومد، من تبدیل میشدم به «دختر بد». و تنبیه میشدم
.انگار همیشه همینطوری بود
.حتی خودم هم باور کرده بودم که حتماً من دختر بدی هستم
:و همیشه این سؤال توی ذهنم میموند
چرا پدرم هیچوقت پشت من نایستاد؟
و این «تنبیه شدن» هم معمولی نبود. تنبیهها خیلی نامناسب و سنگین بودن. دقیق یادم نیست هر بار چی میشد، ولی چیزهایی مثل انداختنم توی توالت، فحش دادن، یا بیشتر از همه، تحقیر کردن جلوی خواهرهام
الان که بزرگتر شدم و دربارهش خوندم، میفهمم که این یکی از رفتارهای رایج در خانوادههای خودشیفتهست؛ اینکه یه نفر رو بهعنوان قربانی انتخاب میکنن و معمولاً هم جلوی بقیه، علنی، قبولش نمیکنن. یه جور ترس ایجاد میکنن برای بقیه که تو این کارو نکن
خواهر بزرگترم اینو خیلی زود یاد گرفته بود؛ خودش رو کنار کشیده بود. حتی وقتی من در حال تنبیه شدن بودم، سعی میکرد خوب به نظر بیاد تا به نفع خودش تموم بشه
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
این فقط یکی از اون تولدها بود… بقیهش یه داستان دیگهست
اکثر این سفرهایی که فقط با مادرم بود، مخصوصاً اونهایی که توی شهر خودش بود، برای من خیلی سخت میگذشت. همیشه احساس میکردم خانوادهاش آدمهای بدجنسی هستن. خودش هم زن بسیار بدجنسی بود و وقتی کنار خانوادهاش قرار میگرفت… نمیدونم بدتر میشد یا چی، ولی به نظر من رفتارش بدتر میشد
بگذریم… بیشتر وقتها توی شهر مادرم، گرگان، با بقیه گورگها، یعنی بقیه اعضای خانواده خودش بودیم. ولی نه همیشه. چون وقتی پدرم هم میاومد ایران، گاهی میرفتیم اصفهان و خانواده پدریام رو هم میدیدیم
این عکسی که گذاشتم… شاید بپرسید چرا؟
چون برمیگرده به همون دزدیدنها. به همون گرفتنِ حق من. به همون تولدی که به خاطر یه کیف، اشکم دراومد. به همون جایی که پدر چشمش رو بست و من تنبیه شدم
واقعاً چرا به اینجا برمیگرده؟
الان بقیهش رو میگم
این عکس مربوط به زمانیه که برای دیدار خانواده پدرم در اصفهان بودیم. تابستونه، و احتمالاً پدرم هم از آفریقا برگشته بوده

توی این سفر، من اون کیف رو دوباره دست مادرم دیدم. چون فاصله زیادی از اون تولد دردناک نگذشته بود، طبیعتاً دوباره ناراحت شدم. با توجه به شخصیتی که داشتم و سعی میکردم از حقم دفاع کنم، دوباره بهش گیر دادم که چرا این کیف رو برداشته. ول هم نمیکردم
و همیشه به من گفته میشد: تو لجبازی، تو فلانی، تو فلانی…
هیچوقت کسی نپرسید چرا مادر انقدر خودخواهه. چرا انقدر بدجنسه. چرا مثل یه بچه رفتار میکنه. چرا حق بچهش رو میخوره. و بعد هم پدر رو میندازه جلو
جریان هم مثل همیشه پیش رفت: پدر که میاومد، من تبدیل میشدم به دختر بد، و تنبیه میشدم
یادم میاد که اینبار جلوی بقیه هم بود. دقیق یادم نیست چه کسی، عمو، عمه، دخترعمو… ولی جلوی خانواده پدری بود. و با اینکه به این تحقیر شدنها عادت کرده بودم، باز هم سختتر بود وقتی جلوی بقیه، جلوی فامیل، این اتفاق میافتاد
بعدش رفتیم بیرون… فکر میکنم اینجا میدان امامه. این عکس برای من خیلی جالبه، چون از بیرون شبیه یه خانواده «خوب» و «طبیعی»ه. پدر و مادر کنار هم، با لبخندهای بزرگ
.و مادر… همون مادری که انقدر بدجنس بود، دستش رو گذاشته روی من
.و من، توی همین عکس، بند آن کیف قهوهای رو هم روی مانتویش میبینم، همونی که ازم گرفته شده بود
اینجا، حالا نمیدونم دوربین دست کیه… شاید دست کسی که از کنارشون رد میشده. و اونها ایستادن، با غرور، با لبخند، انگار که همهچیز خوبه. ما چقدر پدر و مادرهای خوبی هستیم
مادری که بهراحتی حقم را میخورد و پدری که تماشا میکرد
آدمهای نادان، پدر و مادرهای خودشیفته… و با چه افتخاری لبخند میزنن
اون بچه کوچولویی که کنارم نشسته، خواهر کوچیکمه، حدود دو سالشه؛ یعنی من اون موقع حدود هشت سالم بوده، آخر کلاس دوم… همان دختری که یکسره صورتی پوشیده، سمت چپ نشسته. با اینکه همه دارن میخندن، سرش پایینه… توی فکره
چی کار میتونستم بکنم؟
…..نهتنها سرم پایینه، اصلاً به دوربین نگاه نمیکنم؛ حتی نگاهم هم به پایینه.از بس که تحقیر شده بودم
،انقدر که خردم کرده بودن، هر بار که خواستم از حقم دفاع کنم
.زدن تو سرم
با همه اینها، بعدها که بزرگ شدم، باز هم برای مادرم، با همان همه بدجنسی، در روز تولدش بهترین کادوها را میگرفتم
✨و این چیزیست که بهش افتخار میکنم: اینکه با همه آن بیرحمیها، هنوز مهربانی در من باقی ماند
شاید مثل خیلی از بچههای دیگه، من هم مجبور شدم زود بزرگ بشم
چون بعضی پدر و مادرها هیچوقت بزرگ نمیشوند
