این عکس مربوط به روز اول مدرسهٔ خواهر بزرگتر من است
ما جلوی خانهای قدیمی در یکی از کوچههای تهران ایستادهایم
او آمادهٔ رفتن به مدرسه است، با مقنعه و لباس مدرسه
و من، آن بچهٔ کوچولویی هستم که لباس قرمز پوشیده و یک کیف رنگی در دست دارد
از روز اول مدرسهٔ من هیچ عکسی گرفته نشد
هیچوقت کسی نگفت این روز مهم است، یا باید ثبت شود
اما وقتی امروز به این عکس نگاه میکنم، چیز عجیبی میبینم
با وجود همهٔ چیزهایی که آن سالها در خانه میگذشت، آن کودک کوچک هنوز دارد لبخند میزند

شاید آن زمان کسی متوجه نبود
اما حالا که سالها گذشته، میتوانم به آن بچه نگاه کنم و بگویم
من آنجا بودم
من وجود داشتم
و با همهٔ دردها، هنوز زنده و ایستادهام
«اولین باری که با حروف آشنا شدیم، شاید نمیدانستیم همین کلمات روزی خاطرات زندگیمان را خواهند نوشت» ✏️📚

Francesca Piovani
Founder, CEO & Architect

م – مادر
ب – بابا

