
دعواهای پدر و مادرم فقط به آن چند سال زندگی در آفریقا محدود نمیشدند، بلکه از همان سالهای اول زندگیام در ایران شروع شدند، با ما به آفریقا آمدند، دوباره همراه ما به ایران برگشتند و سالها بعد هم همچنان ادامه داشتند
متأسفانه این دعواها یا درست جلوی چشم ما اتفاق میافتاد، یا به هر شکلی ما را هم وارد ماجرا میکردند. پدرم در کنترل احساساتش مشکل داشت؛ از کوره در میرفت، داد میزد و بدون آنکه لحظهای به این فکر کند که بچههای کوچکش هم آنجا هستند و ممکن است بترسند، خشمش را همانجا خالی میکرد. از طرف دیگر، وقتی پدرم در آن وضعیت قرار میگرفت، مادرم سکوت میکرد؛ سکوتی که بهجای آرام کردن فضا، باعث میشد خشم پدرم بیشتر شعلهور شود
.اما ماجرا به همانجا ختم نمیشد
وقتی پدرم خانه نبود، مادرم مدام دربارهی او صحبت میکرد؛ توضیح میداد که چرا پدرم اینطور است، چرا آن کار را کرده، چرا آن رفتار را داشته است. از عمههایم بد میگفت، از مادربزرگم بد میگفت و تقریباً همیشه موضوع صحبتها به خانوادهی پدرم کشیده میشد
امروز که به آن سالها نگاه میکنم، تازه متوجه میشوم این شیوهی رفتار مادرم تا چه اندازه حسابشده و مکارانه بود. او معمولاً مستقیم به کسی برچسب نمیزد، اما با تکرار مداوم یک روایت، آن هم همیشه از زاویهای که خودش میخواست، کمکم ذهن اطرافیان را به همان سمتی هدایت میکرد که دلخواهش بود
.در ادامه، خاطرهٔ کوتاهی از آن سالها تعریف میکنم
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
دعواها شدتهای مختلفی داشت. بعضی وقتها فقط بخشی از پسزمینهی زندگیمان بودند؛ انگار همیشه آنجا حضور داشتند. اما گاهی شدتشان آنقدر زیاد میشد که حتی ما بچهها هم میفهمیدیم این بار قضیه فرق دارد
یکی از آن روزهایی که دعوای پدر و مادرم به اوج رسیده بود، یادم میآید پدرم بهشدت عصبانی بود، مادرم گریه میکرد و من و خواهرهایم هم، بدون اینکه حتی بدانیم چرا، شروع به گریه کرده بودیم
آن روز آنقدر گریه کرده بودم که چشمهایم کاملاً پف کرده بود. فقط یک تصویر خیلی واضح در ذهنم مانده است؛ اینکه از بقیه کمی فاصله گرفته بودم، پشت حیاط سفارت ایستاده بودم و به یک درخت موز نگاه میکردم. همانجا بود که برای لحظهای فقط به این فکر کردم که چشمهایم چقدر از گریه پف کردهاند. تا همین امروز هم نمیدانم آن روز دعوا بر سر چه بود؛ فقط یادم مانده که همه گریه میکردیم

◆ ◆ ◆ ◆ ◆
عکسی که اون بالا گذاشتم از کوناکری، گینه: روی بالکن اولین خانهای که بعد از مهاجرت از ایران در آن زندگی کردیم. تا جایی که یادم میآید، این بالکن از آشپزخانه راه داشت و فکر میکنم این عکس، مربوط به سالهای اولی است که تازه به گینه رسیده بودیم
جالب است که سالها بعد، وقتی داشتم برای نوشتن این بخش از بلاگ دنبال عکس از سالهای اول در گینه میگشتم، اولین چیزی که چشمم را گرفت، گوشوارههای آبیِ برگشکلِ گوش خواهرم بود. گوشوارههای قدیمی مادرم؛ یکی دیگر از هدیههایی که جلوی چشم من، به فرزند مورد علاقهاش داده شد
امروز که بعد از این همه سال به این عکس نگاه میکنم، بیشتر از هر چیز، تلخی آن دوران را به یاد میآورم. نه برای اینکه دلم بخواهد برای خودم دلسوزی کنم، بلکه برای اینکه واقعاً هیچ کودکی سزاوار چنین فضایی نیست
و شاید تلختر از همه این باشد که بذر تفرقه و نفرت، از سالها قبل، با دستهای خود مادرم، و همچنین پدرم، میان ما خواهرها کاشته شد؛ بذری که اثراتش تا به امروز با ماست
💡💡💡
مادرها قدرت خیلی زیادی روی رابطه بین فرزنداشون دارن. در حالت ایدهآل، مادر باید با تشویق ارتباط، اجازه بده بچهها رابطهشون رو مستقل و طبیعی بسازن. اما اگه مادر تمایلات خودشیفته داشته باشه و بخواد نیازهای عاطفی خودش رو از طریق بچهها برطرف کنه، متأسفانه رابطه بین اونها تبدیل به ابزاری برای کنترل کل خانواده میشه؛ یعنی با کشیدن بعضیها به سمت خودش و راندن بقیه به بیرون
