
.سه یا چهار سال بیشتر نداشتم
یکی از همان دفعاتی بود که به گرگان، خانهٔ مادربزرگ مادریام رفته بودیم. معمولاً وقتی ما میرفتیم، خالهها و بچههایشان هم میآمدند. خانه پر میشد از دخترخالهها و پسرخالهها؛ از سروصدا، بازی و دویدن
تنها چیزی که از آن روز به خاطر دارم این است که مادرم اصرار داشت بعدازظهر بخوابم. اما من دلم نمیخواست بخوابم. فهمیده بودم که قرار است دخترخالهها و پسرخالهها بیایند و فقط به بازی فکر میکردم. خواهر بزرگترم از من آرامتر بود، اما من بازیگوش بودم. بازی کردن، دویدن و کنار بچهها بودن، دنیای آن روزهای کودکیام بود
مادرم همیشه وقتی ظهرها نمیخواستم بخوابم، به من میگفت: «ساناز، عمر شدی.» یادم نیست آن روز خودش از خواهر بزرگترم خواست نگذارد با بچهها بازی کنم یا خواهرم خودش این نقش را به عهده گرفت. فقط نتیجهاش را به خاطر دارم
🎈🎈نمیدانم چقدر گذشته بود. شاید خوابم برده بود، شاید هم میان خواب و بیداری بودم. فقط یکدفعه فهمیدم که همــــهٔ بچهها آمدهاند
دنبالشان گشتم تا پیدایشان کنم. بعد فهمیدم همهٔ بچهها رفتهاند توی اتاق داییهایم؛ همان دو داییام که آن زمان هنوز ازدواج نکرده بودند و اتاقشان در خانهٔ مادربزرگم بود
.خواستم وارد اتاق شوم، اما در قفل بود
.هنوز هم نمیدانم آن طرف در چه میگذشت. فقط یادم هست که دلم میخواست کنارشان باشم و نمیتوانستم
.از راه دیگری رفتم. از پلههای سکوی آشپزخانه پایین رفتم، توی حیاط
.پنجرهٔ اتاق داییهایم به حیاط بغلی باز میشد؛ حیاطی بزرگ و پر از درختهای میوه

.از پنجره دیدم که همهٔ بچهها آنجا هستند
«.اما یکجوری نگاهم میکردند که انگار میگفتند: «تو نیا. تو توی بازی نیستی
.کنار پنجره یک هواکش بود. سعی کردم از لای سوراخهای هواکش با بچهها حرف بزنم
«.شعیب، یکی از پسرخالههایم، از آن طرف پنجره گفت: «تو نمیتوانی بیایی. سین-۱ گفته تو عمری»
.همین
یادم نمیآید گریه کردم یا نه، اما یادم هست بغضم گرفته بود. احساس میکردم همه با هم علیه من شدهاند و در موقعیتی قرار گرفتهام که هیچ چارهای ندارم؛ اما این بار نه به دست پدرم یا مادرم، بلکه به دست خواهرم؛ آن هم داوطلبانه
.کمکم هوا داشت به عصر نزدیک میشد
ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت. برگهای درختهای انجیر و انارِ حیاط، یکباره به حرکت افتادند. آنقدر شدید که بیاختیار سرم را برگرداندم و فقط به درختها نگاه کردم؛ شاخهها در باد میپیچیدند و برگها بیوقفه تکان میخوردند
.بعد چشمم به آسمان و خورشید افتاد. هوا داشت تاریک میشد
.سه یا چهار سال بیشتر نداشتم
.ترسیدم
.دویدم بالا
.و بعد از آن، دیگر چیزی از آن روز به یاد ندارم
.احتمالاً آن شب هم، مثل خیلی از شبهای کودکیام، با گریه سرم را روی بالش گذاشتم
«.اگر بخواهم کودکیام را در چند کلمه خلاصه کنم، شاید همین «با گریه خوابیدن باشد
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
امروز که به آن روز نگاه میکنم، برای اولین بار میتوانم الگوی پشت این خاطره را ببینم. سالها این اتفاق برایم فقط یک خاطرهٔ ناراحتکننده بود، اما وقتی شروع کردم این داستانها را بنویسم، خاطره دیگر مشابهی هم به یادم آمد. تازه در چهلویکسالگی فهمیدم این فقط یک اتفاق نبود؛ بخشی از الگویی بود که بارها و بارها تکرار شده بود
اگر یک بزرگسال در محیطی باشد که مدام تحقیرش میکند، نادیدهاش میگیرد یا او را پایین میکشد، دستکم این امکان را دارد که روزی از آن محیط خارج شود. اما یک کودک چنین انتخابی ندارد. تمام دنیای او همان محیط است؛ همان خانواده، همان آدمها. جایی برای رفتن ندارد و راه دیگری هم بلد نیست
شاید به همین دلیل است که آسیبهایی که در همان سالها شکل میگیرند، اینقدر عمیق و ماندگارند
همیشه فکر میکردم راهحل فقط این است که آدم بیشتر روی خودش کار کند؛ آگاهتر شود، قویتر شود و رشد کند. هنوز هم این را باور دارم. اما امروز چیز دیگری هم میدانم: وقتی محیطی ساخته شده که مدام تو را پایین بکشد، فقط تلاش کردن روی خودت کافی نیست. گاهی سالمترین و شجاعانهترین کاری که یک بزرگسال میتواند انجام دهد، این است که از آن محیط خارج شود

