خواهر: جانشینِ چرخهٔ آزار 👭

گرگان، خونهٔ مامان‌جون

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

امروز که به آن روز نگاه می‌کنم، برای اولین بار می‌توانم الگوی پشت این خاطره را ببینم. سال‌ها این اتفاق برایم فقط یک خاطرهٔ ناراحت‌کننده بود، اما وقتی شروع کردم این داستان‌ها را بنویسم، خاطره دیگر مشابهی هم به یادم آمد. تازه در چهل‌ویک‌سالگی فهمیدم این فقط یک اتفاق نبود؛ بخشی از الگویی بود که بارها و بارها تکرار شده بود

اگر یک بزرگسال در محیطی باشد که مدام تحقیرش می‌کند، نادیده‌اش می‌گیرد یا او را پایین می‌کشد، دست‌کم این امکان را دارد که روزی از آن محیط خارج شود. اما یک کودک چنین انتخابی ندارد. تمام دنیای او همان محیط است؛ همان خانواده، همان آدم‌ها. جایی برای رفتن ندارد و راه دیگری هم بلد نیست

شاید به همین دلیل است که آسیب‌هایی که در همان سال‌ها شکل می‌گیرند، این‌قدر عمیق و ماندگارند

همیشه فکر می‌کردم راه‌حل فقط این است که آدم بیشتر روی خودش کار کند؛ آگاه‌تر شود، قوی‌تر شود و رشد کند. هنوز هم این را باور دارم. اما امروز چیز دیگری هم می‌دانم: وقتی محیطی ساخته شده که مدام تو را پایین بکشد، فقط تلاش کردن روی خودت کافی نیست. گاهی سالم‌ترین و شجاعانه‌ترین کاری که یک بزرگسال می‌تواند انجام دهد، این است که از آن محیط خارج شود