وقتی به این عکس نگاه میکنم، یک بچهی معصوم میبینم؛ بچهای که شبهای زیادی را با گریه خوابید
اگر بخوام به اولین خاطرات زندگیم، تا جایی که یادم میاد فکر کنم، چیزی که به ذهنم میاد اشک و درده؛ یک درد عمیق و همیشگی، دردی که برای یه بچه در اون سن اصلاً قابل درک نبود
در طول سالهای زندگیام بارها و بارها تلاش کردم این را به کسانی بفهمانم که باعث آزارم شدند؛ یعنی پدر و مادرم، همانهایی که در اصل باید مراقب من میبودند. خیلی تلاش کردم. مثال زدم، توضیح دادم، عکس نشان دادم. آنقدر تلاش کردم که امروز فکر میکنم واقعاً بیشتر از این ممکن نبود
:اما جوابها تقریباً همیشه یکی بود
«چقدر کینهای هستی؟»
«فقط همینها یادت مونده؟»
«چرا هی اینها رو یاد ما میاندازی؟»
«چیز خوبی نبود؟»
فکر نمیکنم هیچکس بتواند انتخاب کند که از کودکیِ خیلی زودش چه چیزی را به یاد بیاورد
یا اینکه میگفتند «تو اینطوری فکر کردی»، «تو اینطوری یادت میاد»، «خودت دوست داری اینها رو تو ذهنت تکرار کنی و خودت رو ناراحت کنی»
کمکم فهمیدم که هیچوقت قرار نیست به من اجازهی حرف زدن داده شود. نهتنها حرفم شنیده نمیشود، بلکه اگر حرف بزنم، باز هم من آدم بد ماجرا میشوم؛ انگار با گفتنِ دردم دارم آنها را آزار میدهم
یکی از دلیلهایی که این بلاگ را شروع کردم همین است: چون رنج من واقعی بود. درد من حقیقت داشت. و من خیلی کوچکتر از آن بودم که اینهمه زجر بکشم. این داستان تا حدود هجده، نوزده، بیستسالگی ادامه پیدا کرد و هر بار که حرف زدم، تقصیر خودم بود؛ یا «خیلی حساسی»، یا «بزرگش میکنی»
در نهایت، اصلِ وجودِ این بلاگ قبل از هر چیز برای دلِ خودم است
چون من میدانم چقدر درد کشیدم و میدانم حقم نبود. و اگر هیچوقت کسی حاضر نشد حرفم را بشنود، من میتوانم جایی بنویسم، ثبت کنم، و شاید روزی کسی که شبیه من است اینها را بخواند و بفهمد تنها نیست؛ و بداند که آینده میتواند بهتر باشد

