.این پست ادامهی همان پست قبلیست، تابستانِ همان سال
چون برمیگرده به همون دزدیدنها. به همون گرفتنِ حق من. به همون تولدی که به خاطر یه کیف، اشکم دراومد. به همون جایی که پدر چشمش رو بست و من تنبیه شدم
در حدود پنج سالی که در گینه، در آفریقا زندگی میکردیم، تابستانها که مدرسه تعطیل میشد، پدرم ما، من، خواهرهایم و مادرم، را به ایران میفرستاد
بیشتر تابستانها را در شمال ایران، در شهر گرگان، شهر مادرم میگذراندیم؛
.در طول تابستان، معمولاً پدرم هم برای مدت کوتاهی به ایران میآمد و آن زمان ما هم برای دیدار خانوادهی پدریام به شهر اصفهان میرفتیم
این عکسی که اینجا گذاشتهام هم مربوط به همان زمان است؛
.زمانی که برای دیدار خانوادهی پدرم به اصفهان رفته بودیم
.تابستان بود و احتمالاً پدرم از کارش مرخصی گرفته بود و به ایران برگشته بود

توی این سفر، اون کیف را دوباره دستِ مادرم دیدم
همون کیفی که در اصل کادوی تولدِ من بود
و مادرم به زور از چنگم درآورد؛
و پدرم نهتنها چشمش را بست
بلکه به خاطر پافشاریِ من، تنبیهم هم کرد
چون فاصلهی زیادی از آن تولدِ دردناک نگذشته بود
طبیعی بود که دوباره ناراحت شوم
و با توجه به شخصیتی که داشتم
،و اینکه همیشه سعی میکردم از حقم دفاع کنم
.دوباره به مادرم گیر دادم که چرا آن کیف را از من گرفته است
.ول هم نمیکردم
… و همیشه به من گفته میشد: تو لجبازی، تو فلانی، تو فلانی
.هیچوقت کسی نپرسید چرا مادری میتواند اینقدر خودخواه باشد
.چرا اینقدر بیرحم باشد
.چرا مثل یک کودکِ لجباز رفتار کند و حقِ بچهی خودش را بخورد
.و بعد، پدر را هل بدهد جلو تا او تنبیه کند
.جریان هم مثل همیشه پیش رفت: پدر که میاومد، من تبدیل میشدم به دختر بد، و تنبیه میشدم
یادم میاد که اینبار جلوی بقیه هم بود. دقیق یادم نیست چه کسی، عمو، عمه، دخترعمو… ولی جلوی خانواده پدری بود. و با اینکه به این تحقیر شدنها عادت کرده بودم، باز هم سختتر بود وقتی جلوی بقیه، جلوی فامیل، این اتفاق میافتاد
بعدش رفتیم بیرون… فکر میکنم اینجا میدان امامه. این عکس برای من خیلی جالبه، چون از بیرون شبیه یه خانواده «خوب» و «طبیعی»ه. پدر و مادر کنار هم، با لبخندهای بزرگ
.و مادر… همون مادری که انقدر ظالم بود، دستش رو گذاشته روی من
.و من، توی همین عکس، بند آن کیف قهوهای رو هم روی مانتویش میبینم، همونی که ازم گرفته شده بود
اینجا، حالا نمیدونم دوربین دست کیه… شاید دست کسی که از کنارشون رد میشده. و اونها ایستادن، با غرور، با لبخند، انگار که همهچیز خوبه. ما چقدر پدر و مادرهای خوبی هستیم
.مادری که بهراحتی حقم را میخورد و پدری که تماشا میکرد
اون بچه کوچولویی که کنارم نشسته، خواهر کوچیکمه، حدود دو سالشه؛ یعنی من اون موقع حدود هشت سالم بوده، آخر کلاس دوم… همان دختری که یکسره صورتی پوشیده، سمت چپ نشسته. با اینکه همه دارن میخندن، سرش پایینه… توی فکره
چی کار میتونستم بکنم؟
نه فقط سرم پایین بود؛
.حتی به دوربین هم نگاه نمیکردم
.انگار آنقدر تحقیر شده بودم که دیگر جایی برای بالا گرفتنِ سرم نمانده بود
.با همه اینها، بعدها که بزرگ شدم، باز هم برای مادرم، با همه بدجنسی، در روز تولدش بهترین کادوها را میگرفتم
✨و این چیزیست که بهش افتخار میکنم: اینکه با همه آن بیرحمیها، هنوز مهربانی در من باقی ماند
«میدان نقش جهان، اصفهان»

