«تابستانی در اصفهان، با همان زخم‌ها» 🩸☀️

.این پست ادامه‌ی همان پست قبلی‌ست، تابستانِ همان سال
چون برمی‌گرده به همون دزدیدن‌ها. به همون گرفتنِ حق من. به همون تولدی که به خاطر یه کیف، اشکم دراومد. به همون جایی که پدر چشمش رو بست و من تنبیه شدم

در حدود پنج سالی که در گینه، در آفریقا زندگی می‌کردیم، تابستان‌ها که مدرسه تعطیل می‌شد، پدرم ما، من، خواهرهایم و مادرم، را به ایران می‌فرستاد

بیشتر تابستان‌ها را در شهر مادرم می‌گذراندیم؛
در شمال ایران، در گرگان، در کنار بقیه‌ی «گرگ‌ها»، یعنی اعضای خانواده‌ی او

این را با لبخند می‌گویم، چون از همان سن‌های خیلی کم چیزهایی در رفتارشان می‌دیدم که باعث می‌شد حس کنم یک جای این ماجرا درست نیست؛ آن موقع شاید نمی‌توانستم دقیق توضیح بدهم، اما یک حس درونی داشتم که می‌گفت این فضا سالم نیست. امروز که بزرگ‌تر شده‌ام و به گذشته برمی‌گردم، واضح‌تر از همیشه می‌بینم که آن حس بی‌دلیل نبود؛ آدم‌هایی که انگار جز پول و ظاهر، چیز دیگری برایشان معنا نداشت، آدم‌هایی که حتی میان خودشان، درون همان خانواده، برای پول یکدیگر را می‌دریدند، و حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم آن نامی که برایشان انتخاب کرده بودم چقدر برازنده‌شان بود

.در طول تابستان، معمولاً پدرم هم برای مدت کوتاهی به ایران می‌آمد و آن زمان ما هم برای دیدار خانواده پدری‌ام به شهر اصفهان می‌رفتیم


این عکسی که اینجا گذاشته‌ام هم مربوط به همان زمان است؛ زمانی که برای دیدار خانواده‌ی پدرم به اصفهان رفته بودیم. تابستان بود و احتمالاً پدرم از کارش مرخصی گرفته و به ایران برگشته بود

توی این سفر، من اون کیف رو دوباره دست مادرم دیدم. چون فاصله زیادی از اون تولد دردناک نگذشته بود، طبیعتاً دوباره ناراحت شدم. با توجه به شخصیتی که داشتم و سعی می‌کردم از حقم دفاع کنم، دوباره بهش گیر دادم که چرا این کیف رو برداشته. ول هم نمی‌کردم

و همیشه به من گفته می‌شد: تو لجبازی، تو فلانی، تو فلانی…

هیچ‌وقت کسی نپرسید چرا مادری می‌تواند این‌قدر خودخواه باشد
.چرا این‌قدر بی‌رحم باشد
.چرا مثل یک کودکِ لجباز رفتار کند و حقِ بچه‌ی خودش را بخورد
.و بعد، پدر را هل بدهد جلو تا او تنبیه کند

.جریان هم مثل همیشه پیش رفت: پدر که می‌اومد، من تبدیل می‌شدم به دختر بد، و تنبیه می‌شدم

یادم میاد که این‌بار جلوی بقیه هم بود. دقیق یادم نیست چه کسی، عمو، عمه، دخترعمو… ولی جلوی خانواده پدری بود. و با اینکه به این تحقیر شدن‌ها عادت کرده بودم، باز هم سخت‌تر بود وقتی جلوی بقیه، جلوی فامیل، این اتفاق می‌افتاد

بعدش رفتیم بیرون… فکر می‌کنم اینجا میدان امامه. این عکس برای من خیلی جالبه، چون از بیرون شبیه یه خانواده «خوب» و «طبیعی»ه. پدر و مادر کنار هم، با لبخندهای بزرگ

.و مادر… همون مادری که انقدر بدجنس بود، دستش رو گذاشته روی من

.و من، توی همین عکس، بند آن کیف قهوه‌ای رو هم روی مانتویش می‌بینم، همونی که ازم گرفته شده بود

این‌جا، حالا نمی‌دونم دوربین دست کیه… شاید دست کسی که از کنارشون رد می‌شده. و اون‌ها ایستادن، با غرور، با لبخند، انگار که همه‌چیز خوبه. ما چقدر پدر و مادرهای خوبی هستیم

.مادری که به‌راحتی حقم را می‌خورد و پدری که تماشا می‌کرد

.آدم‌های نادان، پدر و مادرهای خودشیفته… و با چه افتخاری لبخند می‌زنن

اون بچه کوچولویی که کنارم نشسته، خواهر کوچیکمه، حدود دو سالشه؛ یعنی من اون موقع حدود هشت سالم بوده، آخر کلاس دوم… همان دختری‌ که یک‌سره صورتی پوشیده، سمت چپ نشسته. با این‌که همه دارن می‌خندن، سرش پایینه… توی فکره

چی کار می‌تونستم بکنم؟

نه فقط سرم پایین بود؛
.حتی به دوربین هم نگاه نمی‌کردم
.انگار آن‌قدر تحقیر شده بودم که دیگر جایی برای بالا گرفتنِ سرم نمانده بود

.با همه این‌ها، بعدها که بزرگ شدم، باز هم برای مادرم، با همه بدجنسی، در روز تولدش بهترین کادوها را می‌گرفتم

✨و این چیزی‌ست که بهش افتخار می‌کنم: اینکه با همه آن بی‌رحمی‌ها، هنوز مهربانی در من باقی ماند