اعتمادی که بارها فریب خورد 🃏

من از بچگی روی موهام خیلی حساس بودم. شاید برای خیلی‌ها مو فقط مو باشد؛ چیزی که کوتاه می‌شود و دوباره بلند می‌شود. اما برای من هیچ‌وقت به همین سادگی نبود

مادرم بارها موهای من و خواهرم را خیلی کوتاه می‌کرد؛ از آن کوتاهی‌هایی که برای یک دختربچه می‌تواند آن‌قدر شدید باشد که با دیدن خودش در آینه اشکش دربیاید. توجیهش این بود که کوتاه کردن مو باعث می‌شود بعداً بهتر و پرپشت‌تر رشد کند. نمی‌دانم آن زمان این باور چقدر رایج بود، اما چیزی که امروز می‌دانم این است که برای کوتاه کردن موی یک بچه، حتی اگر کسی واقعاً به فوایدش اعتقاد داشته باشد، لازم نیست او را زشت کرد، تحقیرش کرد یا خواسته‌اش را نادیده گرفت

.مادرم می‌دانست که اگر قرار باشد باز موهای من را پسرونه بزند، من گریه می‌کنم

ما یک دوست خانوادگی داشتیم که توی ذهن من الان «سوری خانم اینا» هستن. سوری خانم اینا یک دختری داشتن به نام بنفشه؛ دختری که از من خیلی بزرگ‌تر بود. الان یادم نیست اون زمان چند سالش بود، ولی به ذهن منِ کودک، یک دختر خیلی بزرگ بود. بنفشه موهای خیلی خیلی خیلی بلندی داشت و توی ذهن من دیگه واقعاً رویایی بود. خودش هم دختر مهربونی بود و یادمه وقتی می‌رفتیم خونه‌شون، من از بودن با این دختر لذت می‌بردم

یک خاطره‌ی خیلی تار از زمانی که خیلی کوچیک بودم دارم. فکر می‌کنم حدود سه یا حداقل چهار سالم بود که مادرم به من گفت: «بیا بشین که شکل بنفشه بکنیمت.»

من بچه بودم. مفهوم آرایش مو، مدل مو، رشد مو یا اینکه اصلاً چطور ممکن است موی کوتاه من ناگهان شبیه موهای بلند بنفشه شود برایم معنایی نداشت. فقط یک چیز را می‌دانستم: من موهای بنفشه را دوست داشتم و مادرم می‌گفت قرار است موهای من هم مثل او شود

.پس باورش کردم

.نشستم

و آن‌قدر کوچولو بودم که اون زمان حتی نمی‌تونستم بفهمم که واقعاً چجوری می‌شه موی کوتاه رو به موی بلند تبدیل کرد. فقط یادمه که وقتی قیچی شروع کرد به کار کردن یک جایی با همون کوچیکیم فهمیدم که داره موهام کوتاه می‌شه، یادم نیست چی گفتم؛ فقط احتمالاً با زبون بی‌زبونی چیزی گفتم که اعتراضم رو به اینا بفهمونه. و به من چیزی گفتن تو مایه‌های این‌که «تموم که شد، مثل بنفشه می‌شه» یا «اولش اینجوری می‌شه، بعد مثل بنفشه می‌شه.» و منم خب خر شدم، بچه بودم. و باز تو همین خاطره‌ی تار، فقط آخرش یادمه؛ جایی که فهمیدم مادرم گولم زده. یادمه که توی آینه خودم رو نگاه کردم و موهای کوتاه‌ام رو نگاه می‌کردم وفقط یادمه که اشکم دراومد

این عکس ممکنه مربوط به داستان بالا نباشه، الان یادم نیست، ولی یکی از دفعاتیه که موهام رو خیلی کوتاه و پسرونه زده بودند و اینجا تازه خیلی هم بلند شده بود

شاید دلیلی که از اون لحظه فقط تصویر خودم توی آینه، موهای کوتاه‌شده‌ام و اشک‌هام یادم مونده، اینه که اون اشک‌ها فقط برای موهام نبود. الان که دارم این رو می‌نویسم، فکر می‌کنم اشکِ دلِ شکسته‌ی بچه‌ای بود که تازه فهمیده بود مادرش گولش زده و از اعتمادش سوءاستفاده کرده؛ چیزی که بعدها بارها و بارها تکرار شد

.امروز وقتی به این خاطرات نگاه می‌کنم، چیزی که بیشتر از کوتاه شدن موها آزارم می‌دهد خودِ مو نیست

.فریب است

یک کودک به‌طور طبیعی از بزرگسالی که از او مراقبت می‌کند کمتر می‌داند. قدرت کمتری دارد، تجربه‌ی کمتری دارد و جهان را تا حد زیادی از دریچه‌ی همان آدم می‌شناسد. به همین دلیل گول زدن یک کودک کار سختی نیست

.من وقتی مادرم گفت موهایم قرار است مثل بنفشه شود، دلیلی نداشتم که حرفش را باور نکنم

.او مادرم بود

اما امروز، با شناختی که از رابطه‌مان و سال‌های بعد پیدا کرده‌ام، احساس دیگری هم دارم: احساس می‌کنم خواسته‌ی خودش آن‌قدر برایش مهم بود که ناراحتی من مانع کافی‌ای برای متوقف شدنش نبود

و شاید همین است که امروز برایم دردناک‌تر از آن مدل موست: اینکه اعتماد یک بچه می‌تواند تبدیل شود به وسیله‌ای برای وادار کردنش به کاری که اگر حقیقت را می‌دانست، حاضر به انجامش نبود

.و این الگو برای من به مو ختم نشد

هرچه بزرگ‌تر شدم، شکل فریب پیچیده‌تر شد. دیگر نمی‌شد یک دختر کوچک را با وعده‌ی «موهایت مثل بنفشه می‌شود» روی صندلی نشاند. اما هنوز می‌شد روی انتخاب‌هایش اثر گذاشت، او را به سمتی هل داد که دیگری می‌خواست، و گاهی در پایان به او گفت: «خودت انتخاب کردی.»

شاید یکی از مسئولیت‌های بزرگ پدر و مادر همین باشد که از برتری‌ای که نسبت به فرزندشان دارند سوءاستفاده نکنند. بچه حرفشان را باور می‌کند، نه چون ساده‌لوح است، بلکه چون قرار است بتواند به آنها اعتماد کند

.برای من، ماجرای آن موها مدت‌هاست تمام شده است. مو دوباره بلند می‌شود

.اما اعتماد، همیشه به همین سادگی بلند نمی‌شود

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

.در رابطه به همین موضوع یک خاطرهی دیگه تعریف می کنم

موهایم را باز هم به زور خیلی کوتاه کرده بودند و من آن‌قدر از ظاهر خودم خجالت می‌کشیدم که گریه می‌کردم و آن روز نمی‌خواستم به مهدکودک بروم و سعی می‌کردم با سر کردن یک روسری موهایم را بپوشانم که مادرم اجازه نمی‌داد آن روسری سرم باشد و هی از سرم می‌کشید و حتی یادم هست که در لحظه آخر، هنگام تحویل دادن من به مهدکودک، روسری را به زور از سرم کشید و من را با گریه هُل داد تو. متأسفانه خشونت و بی‌رحمی مادرم یکی از چیزهای خیلی آشکاریه که از بچگی توی ذهنم مونده، به‌جای نرمی، محبت و مادری

از ادامه‌ی آن روز فقط چند دقیقه‌ی کوتاه یادمه و فکر می‌کنم شاید به این دلیل می‌خوام این خاطره رو بگم که نشون می‌ده رفتار یک بزرگسال آگاه چقدر می‌تونه در برخورد با احساسات یک کودک، نسبت به رفتار مادرم، متفاوت باشه

فقط یادمه که یکی از معلم‌ها یا مربی‌ها، که یا معلم خودم بود یا نمی‌دونم شاید معلم کلاس دیگه، وقتی من رو با اون حالت گریه دید، نذاشت برم توی کلاس. اول از همه اجازه داد که روسری سرم باشه و من رو بغل کرد و برد توی دستشویی و اونجا بلندم کرد که بتونم خودم رو توی آینه ببینم

الان که به اون مکالمه فکر می‌کنم، اولین چیزی که یادمه اینه که این مربی، این زن دلسوز، حالا هر کسی که بود، خدا پدرش رو بیامرزه، اولین کاری که کرد این بود که سعی کرد بفهمه دلیل ناراحتی من چیه و من از حرف‌های خودم فقط یادمه که با گریه بهش گفتم: «الان همه فکر می‌کنن من پسرم.» و اون بدون این‌که احساس من رو رد کنه و سریع همون کاری رو بکنه که پدر و مادرم همیشه می‌کردن و بگه «نه، این‌جوری نیست» و فلان، فقط یادمه که بهم گفت: «خب، اینجا که کسی نیست که خجالت بکشی.» و بعد گفت: «می‌خوای با هم نگاه کنیم؟» یا «می‌خوای فقط به من نشون بدی؟» بعد آروم‌آروم کمکم کرد که روسری رو دربیارم و به محض این‌که درآوردم، گفت: «به‌به، چه دختر خوشگلی!» و یادمه که کلمه‌ی «دختر» رو چند بار تکرار کرد و حتی یادمه گفت: چه گوشواره‌هایی! چه دختری

الان که دارم این داستان رو می‌نویسم، تازه فهمیدم که این مربی آگاه، با تلاش برای فهمیدن این‌که اصلاً علت ناراحتی کودک چیه و بعد با تأکید روی کلمه‌ی «دختر» و اشاره به گوشواره‌هام و اطمینان دادن به من که من دخترم، من رو آروم کرد. جزئیاتش در ذهنم محو شده، اما احساسی که به من داد هنوز مانده است. شاید برای یک بزرگسال چند جمله‌ای ساده بوده باشد؛ برای یک بچه‌ی چهار ساله اما کافی بود تا شرمش برای چند دقیقه جایش را به امنیت بدهد

◆ ◆ ◆ ◆ ◆

من اگر قانون‌گذار بودم، دقیقاً مثل رانندگی بدون گواهینامه، بچه‌دار شدن رو هم بدون داشتن گواهینامه جرم می‌دونستم؛ مگر اینکه پدر و مادرها بتونن گواهینامه‌ی بچه‌دار شدن رو بگیرن. موضوع آگاهی درباره‌ی بچه‌ها و تربیتشون باید برای پدر و مادرها خیلی جدی گرفته بشه

مخصوصاً زنی که خودِ مادر بودن را دوست ندارد. و منظورم از مادر بودن فقط نینی بغل کردن، عکس گرفتن و نشان دادن بچه به این و آن نیست. بچه گند هم می‌کند! گریه می‌کند، مریض می‌شود، خسته‌ات می‌کند، وقت و توجه می‌خواهد و گاهی دقیقاً وقتی حوصله‌اش را نداری به تو احتیاج دارد. من مادری داشتم که بارها و بارها، به شکل‌های مختلف، به من نشان داد حوصله‌ی ما را ندارد و انگار حضور ما مزاحم زندگی‌اش است. پدر من اتفاقاً خیلی بچه‌دوست بود؛ مادرم سر سوزنی نبود. و واقعاً فکر می‌کنم زنی که فقط قسمت‌های قشنگ و دوست‌داشتنی بچه داشتن را می‌خواهد، اما خودِ مادر بودن را با همه‌ی دنگ‌وفنگش نمی‌خواهد، نباید مادر شود. چون «مادر» فقط یک عنوان نیست که با به دنیا آوردن یک بچه به دست بیاید