سالها به مادرم میگفتم چرا از من اینقدر کم عکس دارید. خواهر بزرگترم یک آلبوم جداگانه از دوران نوزادیاش داشت، اما آلبوم من از روزی که به دنیا آمده بودم تا روزی که از ایران رفتیم فقط یک آلبوم بود؛ آن هم پر از عکس آدمهای دیگر. هنوز یادم هست که صفحهٔ اول آن آلبوم را که باز میکردی، سه عکس از مادرم میدیدی، نه از من
وقتی شش سالم بود و تازه کلاس اول را شروع کرده بودم، خانوادهمان به خاطر کار پدرم به آفریقا مهاجرت کردند. چند سالی را در شهر کوناکریِ گینه زندگی کردیم و این داستان مربوط به همان سالهاست
وقتی به آفریقا رفتیم، ظاهراً قرار شد برای من یک آلبوم جدید درست شود. من از این موضوع هیجانزده بودم، اما چیزی که واقعاً منتظرش بودم، عکسهای تولدم بود
آن تولد برای من خیلی مهم بود. آن زمان به خیال خودم قلدر شده بودم و اصرار کرده بودم که تولدم در زمان خودش برگزار شود؛ یعنی در ماه اردیبهشت و نه مثل تمام سالهای قبل که تولد من را همزمان با تولد خواهرم در ماه بهمن برگزار میکردند
حتی یادم هست که پدرم من را با خودش برده بود تا کیک تولدم را خودم انتخاب کنم. من هم یک کیک سنجاب انتخاب کرده بودم و خیلی دوستش داشتم. یک لباس صورتی توری هم داشتم که آن را هم خیلی دوست داشتم. برای اولین بار احساس میکردم این تولد، تولدِ خودم است و در واقع برای همین بود که آنقدر منتظر دیدن عکسهایش بودم
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
.لازم است اینجا یک نیم داستان را داخل پرانتز اضافه کنم، چون به روایت اصلی مرتبط است
آن سالها شبها معمولاً همه در هال نشسته بودند. یکی تلویزیون میدید، یکی مشغول کار خودش بود و من هم کنار بقیه مینشستم. معمولاً زودتر از خواهر بزرگترم خوابم میگرفت و وقتی میدیدند خوابم گرفته، به هم میگفتند که بروم بخوابم. اما من اصرار میکردم که خوابم نمیآید
واقعیت این بود که نمیخواستم تنها به اتاقم بروم. از سن خیلی کم، بارها و بارها برای تنبیه من را یا داخل دستشویی، یا داخل حمام، یا بین درِ ورودی و درِ داخلی خانه میانداختند و قبل از آن هم چراغ را روشن نمیکردند. همین باعث شده بود که از تاریکی و تنها ماندن بترسم
به خاطر همین بود که اصرار میکردم خوابم نمیآید، چون نمیخواستم بگویم که میترسم. فکر میکردم دیگر بزرگ شدهام. ولی خب، بالاخره هنوز بچه بودم و هرچقدر هم مقاومت میکردم، آخرش همانجا روی مبل خوابم میبرد
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
.اما برگردیم به داستان اصلی
.بالاخره فیلم دوربین تمام شد و عکسها چاپ شدند. من هم با بیصبری منتظر بودم آلبوم جدیدم را ببینم

.روزی که آلبوم جدید را دستم دادند، با شوق بازش کردم
.اولین صفحه مرا شوکه کرد
عکسی بود از یکی از همان شبها که روی مبل خوابم برده بود و من از وجود آن عکس خبر نداشتم. احتمالاً مادرم از پدرم خواسته بود که آن عکس را بگیرد تا بعداً با آن به من ثابت کند که «دیدی؟ میگفتی خوابت نمیآید.» و از آن برای خِیط کردن و دست انداختن من استفاده کند
به محض اینکه صفحهٔ اول آلبوم را باز کردم و چشمم به آن عکس افتاد، مادر قاهقاه زد زیر خنده
.خواهر بزرگترم هم خندید
.خواهر کوچکترم که آنقدر کوچک بود که اصلاً نمیفهمید موضوع چیست، با بقیه خندید
راستش این اولین بار نبود که مادرم به من میخندید. ناراحت شدم، اما تعجب نکردم. آن زمان به سوژهٔ خنده شدن عادت داشتم و برای همین چیزی نگفتم، ولی یادم هست که احساس خوبی هم نداشتم
.از صفحهٔ اول رد شدم
.چون دنبال عکسهای تولدم میگشتم
در صفحههای بعد، عکسهای تولدم بود. همان عکسهایی که این همه منتظرشان بودم
وقتی شروع کردم به نگاه کردنشان، دیدم تقریباً همهٔ عکسها خراب شده بود. توی بیشترشان یا نیمکله بودم، یا اصلاً چشمهایم معلوم نبود

بیشتر از همه، عکس لحظهای توی ذوقم زد که داشتم شمعهای کیک سنجابیام را فوت میکردم؛ همان کیکی که خودم انتخابش کرده بودم و دوستش داشتم. در آن عکس انگار من فقط یک بینی و یک دهان داشتم و چشمهایم اصلاً معلوم نبود. یادم هست که همانجا بغضم گرفت
.اما گریه نکردم
.نه چون ناراحت نبودم
.برای اینکه بیشتر نخندند
.آن روز فکر نمیکردم رفتار دیگران ناعادلانه بوده است
از وقتی که یادم میآمد، آنقدر تحقیر شده بودم و مادرم آنقدر بین من و خواهر بزرگترم تفاوت قائل شده بود و متأسفانه آنقدر به من فحش داده بودند و گفته بودند: «تو بدی، تو احمقی، تو فلانی، تو بهمانی»، که من دروناً خودم هم احساس میکردم بد یا اضافی هستم
.فکر میکردم اشکال از من است
.فکر میکردم لابد حقم است
.فکر میکردم لابد من همان بچهای هستم که باید به او خندید
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
.سالها طول کشید تا بفهمم چرا آن روز بغضم گرفت

فکر میکردم اگر ناراحت شدهام، لابد زیادی حساسم. اگر دلم شکسته، لابد حقم بوده. اما امروز که به آن عکسها نگاه میکنم، دیگر خودم را مقصر نمیدانم
.من فقط بچهای بودم که دلش میخواست عکسهای تولدش را ببیند
و اگر اتفاقاً دختربچهای این نوشته را میخواند، میخواهم به او بگویم که اگر یک بزرگسال بارها و بارها به تو گفته باشد که تو بدی، تو احمقی، تو کمارزشی یا هر حرف بد دیگری، وقتی بچه باشی و آن حرفها را بارها و بارها از بزرگترها بشنوی، ممکن است کمکم خودت هم آنها را باور کنی
.من سالها طول کشید تا این را بفهمم
امیدوارم تو هم یک روز این را بفهمی. حتی امیدوارم خیلی زودتر از من بفهمی. و اگر الان داری این مطلب را میخوانی، امیدوارم باعث شود که همین امروز این را بفهمی
