یکی دیگر از آن روزها، مربوط به سالهای آخر اقامتمان در آفریقاست. فکر میکنم آخرهایش بود، چون یادم هست خواهر بزرگم دیگر کمی بزرگتر شده بود و انگار بیشتر از من میفهمید
من و خواهرهایم توی اتاقمان بودیم که یکدفعه صدای دعوا از اتاق پدر و مادرم بلند شد. این بار، برخلاف خیلی از دفعات، دعوا جلوی چشم ما نبود و توی اتاق خودشان بود. خواهر بزرگترم که داشت کتاب میخواند، برگشت و گفت: «ولشون کن. ما همینجا بمونیم. من کتابم رو میخونم، تو هم به کار خودت برس دعوای بزرگترها به ما ربطی نداره.» من هم قبول کردم؛ همیشه حرف خواهر بزرگترم را گوش میدادم
اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای داد و فریاد آنقدر بالا رفت که هر دو با وحشت دویدیم سمت اتاقشان. وقتی وارد اتاق شدیم، مادرم روی زمین نشسته بود و گریه میکرد و پدرم هم، برای اولین و تنها باری که تا آن روز دیده بودم، جلوی چشم ما دستش را روی مادرم بلند کرد
وقتی وارد اتاق شدیم، مادرم روی زمین نشسته بود و گریه میکرد. پدرم هم، برای اولین و تنها باری که تا آن روز دیده بودم، جلوی چشم ما دستش را روی مادرم بلند کرد
هنوز هم آن لحظه را یادم هست. نه به این خاطر که اتفاق خیلی شدیدی افتاد؛ بلکه چون تا آن روز، با اینکه از وقتی چشم به دنیا باز کرده بودم دعواهایشان بخشی از زندگی روزمرهمان بود، هیچوقت ندیده بودم پدرم روی مادرم دست بلند کند
هم من و هم خواهرهایم خیلی ترسیده بودیم. هنوز هم دلیل آن دعوا را دقیق نمیدانم. تا جایی که یادم میآید، بعدها فهمیدم که احتمالاً ماجرا به این برمیگشت که مادرم بدون اطلاع پدرم با چند نفر از ایرانیهایی که برای نمایشگاه به کوناکری آمده بودند، درباره نگه داشتن بخشی از کالاهایشان هماهنگ کرده بود و پدرم بعداً از این موضوع باخبر شده بود
◆ ◆ ◆ ◆ ◆
اگر واقعاً دلیل دعوا همین بوده باشد، طبیعی است که پدرم از این موضوع عصبانی شده باشد. دروغ گفتن و پنهانکاری، به نظر من، اعتماد بین دو نفر را از بین میبرد. اما چیزی که برای من مهمتر از دلیل دعواست، این است که این دعواها سالها ادامه پیدا کردند؛ نه مشکلی حل شد، نه آرامشی به خانه برگشت و نه کسی به این فکر کرد که این همه ترس و اضطراب چه اثری روی ما، بچهها، میگذارد
امروز که به آن سالها فکر میکنم، چیزی که برای من سؤال است، این است که پدرم در طول سالها بارها و بارها با این جنبههای شخصیتی مادرم روبهرو شد و با این حال، هیچوقت تصمیمی نگرفت که این چرخه را متوقف کند
پدرم، بعد از اینکه مادرم را شناخت، انتخابهای مختلفی پیش رو داشت. میتوانست اگر ادامهی این زندگی را ممکن نمیدید، از او جدا شود. یا اگر تصمیم داشت بماند، او را همانطور که بود بپذیرد و اجازه ندهد این اختلافها هر بار به دعواهای شدید تبدیل شوند. یا اینکه تا جایی که میتوانست، برای بهتر شدن این رابطه و تغییر این الگو تلاش کند. اما متأسفانه هیچکدام از این راهها را انتخاب نکرد.اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد. انتخاب او، در عمل، این بود که هیچ کاری نکند
.و متأسفانه دعواها سالبهسال ادامه پیدا کردند و آسیب زیادی به ما، بچهها، زدند
◆ ◆ ◆ ◆ ◆


